#آسانسور_پارت_282
به صبا و محسني بيشتر نگاه كردم و موج نفرت سرازير شد تو وجودم .....قابو محكم گذاشتم رو ميز كه همزمام در باز شد ....
صبا- ا ....بيدار شدي؟... حالت چطوره؟
به سيني صبحونه كه تو دستش بود نگاهي كردم ....
متوجه قاب رو ميز شد ..و لبخند ديگه اي زد ...
صبا- بيا بشين صبحونه بخور ....يكم جون بگيري ....رنگ به رو نداري
صبح زود مرواريد وسايلتو اورد....
و با دست به جايي اشاره كرد
صبا- گذاشتمشون اونجا ....
هنوز با خنده خيره بود كه به طرف وسا يلم رفتمو و پالتومو تنم كردم ....
صبا - كجا ....؟
- ممنون بابت ديشب ..
و با برداشتن كيفم از روي زمين با سرعت از پله ها سرازير شدم ..همين كه به پايين پله ها رسيدم يه خانوم و اقايي رو ديدم كه رو مبل نشسته بودن ...
همون خانومي كه تو عكس بود ...به من خيره بودن كه صبا زود خودشو به من رسوند ..
صبا - تو چرا هي برق مي گيردت؟
زن- دخترم كجا ؟..حالت خوب نيست ..
نمي دونستم چي بايد بگم ...حتي از دهنم كلمه خداحافظي هم خارج نشد ....و به طرف در رفتم ...به كفشاي جلوي در نگاه كردم ..هنوز كمي سرم گيج مي رفت ....كفشامو پيدا كردم ...و بدون اينكه زيپ نيم چكمه هامو بكشم بالا از خونه زدم بيرون ...
صبا- منا منا
romangram.com | @romangram_com