#آسانسور_پارت_281

صبا- بيچاره حق داشت.... زنه نفهم داشت ابروشومي برد............

اصلا فكر نمي كرد تو يهو جلوش در بياي

محسني - اخه داشت حرف بي ربط مي زد.حالا تو مي دوني قضيه چي بوده ؟

صبا- والا يه چيزايي مي دونم ولي سر بسته.. تا جايي كه مي دونم در حد يه اشنايي ساده بود..كه منا خودش تمومش كرده بود ...

محسني - حالا اگه خودش خواست بذار بهت بگه.... بهش اصراري نكني

صبا - نه بابا ...برو ديرت نشه....

محسني سرشوتكوني داد و اخرين نگاشو به من انداخت و از اتاق خارج شد

فصل سي و هشتم :





چشم باز كردم كه صبح شده بود .....

دستمو گذاشتم رو سرم ..سرم ديگه سبك نبود فقط كمي گلوم درد مي كرد .......يهو عطسه محكمي كردم كه با دستم جلوي دهنمو گرفتم ...

پامو از رو تخت گذاشتم پايين ....كمي تو جام جلو عقب كردم ...

- من كجام ....اهان خونه عزرائيل و همكارش .....

اتاقو از نظر گذروندم ...

چيزي دستگيرم نشد ....به طرف ميز تحرير رفتم ...به وسايل رو ميز نگاهي انداختم كه چشمم به قاب رو ميز افتاد.... قابو برداشتم ....

محسني و صبا و يه خانوم

محسني بين دوتاشون وايستاده بودن و صبا و اون خانوم با حالت با نمكي دستشونو گذاشته بودن رو شونه هاي محسني ...

romangram.com | @romangram_com