#آسانسور_پارت_273

و رفتم پشت ساختمون بيمارستان...بين تانكراي ابي كه نمي دونستم اصلا براي چي اينجا گذاشتنشون ....و روي يه چندتا اجري كه روي هم گذاشته بودن نشستم و هاي هاي زدم زير گريه



با گريه :

- پسره نفهم ...بي عرضه ..چطور با ابروم بازي كرد ......يه بند گريه مي كردم ...و اهميتي به تماساي تلفني كه بهم مي شد نمي كرد ....





تا نزديك غروب ...همونجا نشستم....... تمام بدنم از سرما كرخت شده بود ...



گوشي رو با چشماي گريون در اوردم كه دوباره زنگ خورد ....صبا بود ....

باهاش قهر بودم ..ولي بازم دم اون گرم

هر چي تماس بود از طرف اون بود ..بقيه بچه ها هيچ تماسي با من نگرفته بودن..فقط مرواريد اونم دوبار زنگ زده بود ...



عطسه اي كردم ...

- بيا هم ابروت رفت هم سرما خوردي ....

بينيمو كشيدم بالا و دكمه سبزو فشار دادم ....



صبا- دوباره كجايي ؟.........از اين رفتار و ادهات بدم مياد منا

-صبا

romangram.com | @romangram_com