#آسانسور_پارت_272
زن- مگه اونبار پشت تلفن بهت نگفتم دست از سر پسر من بردار .. دختره هفت خط ..بي ابرو
.......حالا اكثر مريضا هم از اتاق خارج شده بودن ....نمي دونم چرا نگاههاي محسني داشت عذابم مي داد....
زن- فهميدي دست از سر پسر بي زبون من بردار ....
دو قدم از همشون فاصله گرفتم
باز به نيما و بعدم به محسني ...نگاهي كردم
زن خواست باز با داد و فرياد سرم خراب بشه..... كه من در حالي كه قدمامو تند تند كرده بودم و به عقب مي رفتم ..... توي يه حركت چرخيدم و با تمام قوا به ته سالن دويدم ....
اشك از چشمام سرازير شدن ....
...
چه ابروريزي ....
باز اين پسره ديوونه خل و چل ...به مادرش چي گفته بود ....
واي خدا ...گريه ام شدت گرفت ...
.همينطور پله ها رو مي رفتم پايين ...و گاهي به كسايي كه از كنارم رد مي شدن تنه مي زدم ....
بي توجه به موقعيت و مكان .....بلاخره از ساختمو ن زدم بيرون ....
romangram.com | @romangram_com