#آسانسور_پارت_270


به مرواريد و فائزه كه مقابل خانومي ايستاده بودن و زن پشتش به من بود .....به ارومي نزديك شدم



فائزه - خانوم چه خبرتونه ....مگه اينجا چاله ميدونه

زن- حالا از دست من در مي ره؟........اخه تا كي ؟

زن- مي خوام بدونم اين خانوم با خودش چه فكر كرده

اي بابا چه داد و بيدادي راه انداخته ...حتما همراه يكي از بيماراست ..دوباره كدوم يكي از بچه ها گند بالا اورده ....

تاجيكم سرو كله اش پيدا شد ...

- اوه اوه الانه كه كار بيخ پيدا كنه

كم كم داشت سر و صدا اوج مي گرفت ...محسني هم از اتاقش خارج شد ....

جلالي كه با روپوش سبز از اسانسور خارج شده بود با شنيدن صدا ... مسيرشو تغيير داد ....

به دفعه چشمم خورد به ته سالن ...درست مي ديدم؟ .... خداي من نيما .....

خواستم سيني رو زود بزارم و برم پيش نيما كه تا كسي نديدتشه ..... ازش بخوام كه بره

كه فائزه دستشو به طرفم گرفت و گفت:

ايناهاش خانوم ....



زن يه دفعه برگشت طرف من

زن- پس تويي ورپريده


romangram.com | @romangram_com