#آسانسور_پارت_268




هنوز از حادثه ديشب غرق خجالت بودم كه محسني وارد بخش شد .... داشت مي رفت تو اتاقش ..سرمو تا حد ممكن انداختم پايين ...كه چشم تو چشم نشيم ..

-واي خاك عالم ....با چه رويي ساندويچامونو با هم عوض كرديم ....؟

لب پاينمو گاز گرفتم :الله اكبر ...

مرواريد مي خواست دارو ها رو براي بيمارا ببره

- بده من مي رم ...

مرواريد -چرا ساندويچتو نخوردي ..

-سير شدم ...

مرواريد -يعني ديگه بقيه اشو نمي خوري ....؟

فائزه از اتاق د ر امد..:

پس من جات بقيه اشو بخورم ؟

شونه هامو دادم بالا

- بخور...

با خوشحالي به طرف ساندويچ رفت كه

يهو داد زدم

-نه

دوتاشون با تعجب برگشتن طرفم


romangram.com | @romangram_com