#آسانسور_پارت_266
از دهنم پريد :
- خوش مزه است ..?
محسني - مثل زهر هلاهله
چشام گشاد شد ..
- پس چرا داري مي خوري ....؟
محسني - مجبوري
- اون كه ديگه اينجا نيست
محسني – ولي چشماش هنوز اينجاست
زودي چرخيدم طرف سلف ...كنار پنجره نشسته بود و به ما نگاه مي كرد ..اروم سرمو چرخوندم طرف محسني ...
-خيلي ممنون كه به خاطرمن ...
محسني - ببين چيزي نگو..... معده من به اندازه كافي به فلفل حساسه هست ... مي دونم تا شب مصيبت دارم ..خواهشا تو با حرفات بدترش نكن
...
-اي واي ....
-بابا به جهنم كه داره نگاه مي كنه ....
به ساندويچ خودم كه چيزي ازش نخورده بودم اشاره كردم ....
وبا دو دست ساندويچو گرفتم طرفش ...
- پس اينو بخوريد اين ساندويچ كالباسه ...سرد هست ولي ديگه معده اتونو اذيت نمي كنه ...
romangram.com | @romangram_com