#آسانسور_پارت_262




به طرف سوپري كه تازه بيمارستان براي همراهاي مريضا زده بود راه افتادم ....اسمش سوپري بود ولي همه چيز توش پيدا مي شد ....

همونطور كه نزديك مي شدم ...به اطرافم نگاهي انداختم

- چته دختر؟ ...مگه چي شده ...؟.....نكنه حرفاي اون عزرائيل ترسوندنت ....؟

خيلي گشنم بود ...

- اقا ساندويچ داريد

بله چي مي خوايد ..كمي با خودم فكر كردم

چي داريد...؟

كالباس ........بندري ...مرغ

داشت ادامه مي داد كه گفتم :

- يه بندري يه كالباس

الان خانوم



دستامو كردم تو جيب روپوشم و به كانتينر به حساب مغازه تكيه دادم .....

به در ورودي سلف خيره شدم ...و سرمو گرفتم پايين و با پام به چندتا سنگ جلوي پام ضربه زدم .....

گوشيم زنگ خورد ....گوشي رو در اوردم .....به صفحه خيره شدم

- پسره نفهم چرا دست از سرم بر نمي داري ...


romangram.com | @romangram_com