#آسانسور_پارت_259
-اما من
فرزاد- خواهش مي كنم ...
زودي به مرواريد كه با دقت به حركتاي ما نگاه مي كرد نگاهي انداختم
-من ..من ..
فرزاد- من پايين منتظرتونم ...
و با گفتن اين حرف ازم فاصله گرفت ...به رفتنش خيره شدم ....
نمي دونستم بايد چيكار كنم ..به مرواريد رسيدم و سيني كه توش وسايل پانسمان بود رو گذاشتم مقابلش و دوباره به ته سالن چشم دوخت
مرورايد كه تمسخر تو كلامش موج مي زد
مرواريد - خوش گذشت ؟
زودي برگشتم طرفش
-هان؟
پوزخندي زد....
مرواريد - من موندم يعني كسيم تو .. اين بيمارستان هست ...كه عاشق جلالي نشده باشه
-يعني چي ؟
خنده مسخره اي كرد ..
romangram.com | @romangram_com