#آسانسور_پارت_256
مرواريد - چه مي دونم
فرزاد- سلام خانوما... خسته نباشيد
همزمان منو مرواريد سرمونو اورديم بالا
لبخند عريضي زدم
- سلام دكتر ...خيلي ممنون.... شما هم خسته نباشيد ....
فرزاد- ممنون خانوم صالحي ....
وقت ناهار بود ...چشمام به طرف ساعت روي ديوار حركت كرد و دوباره برگشت و زوم شد رو چشماي فرزاد ...
فرزاد- خانوم صالحي بايد به يكي دوتا از مريضا سر بزنم ..مي تونيد ..همراهم بيايد ..؟.
مرواريد تا حرف فرزاد و شنيد ..سريع مثل اين نديد بديدا بهم خيره شد ...
تو دلم :
"اسكول اونطوري نگاه نكن ...الان فكر مي كنه اولين مرديه كه داره با من حرف مي زنه "..
- بله دكتر
و سريع پرونده مريضايي رو كه مي خواست برداشتم ...
منتظر شد كه من برم كنارش تا راه بيفته ..
بهش كه رسيدم با لبخند به راه افتاد...
بوي ادكلنش منو ياد حرف بهزاد انداخت ....
romangram.com | @romangram_com