#آسانسور_پارت_254
چقدر من خوش خيال بودم كه فكر مي كردم ... همه مثل من رو راستن ...
بايد مي رفتم بالا پيش بچه ها ..اما اينطوري نمي شد.... زودي يه ماشين گرفتم و رفتم به يه شيريني فروشي و يه كيك ديگه خريدم
كه بهانه اي براي ترك خونه داشته باشم ...
وقتي برگشتم مرواريد هم امده بود ...بر خلاف ساعتهاي اوليه كه شاد بودمو مي زدمو مي ر*ق*صيدم ....هيچ حس و حالي نداشتم ..
و همش به صبا و محسني فكر مي كردم ..
چند باري هم بچه ها اصرار كردن من با هاشون بر*ق*صم... ولي من سنگين بودن دلمو بهانه كردم و يه گوشه نشستم ....
فصل سي و چهارم:
مرواريد - ممنون بابت ديشب ..خيلي خوشحالم كردي ...
فقط يه لبخند تلخ زدم ....
مرواريد - راستي منا
به طرفش برگشتم ...
مرواريد - ديروز يه خانومي هي زنگ مي زد و مي گفت با تو كار داره
حتي شماره اتم..ازم خواست.... ولي من ندادم
-مادرم نبوده؟
romangram.com | @romangram_com