#آسانسور_پارت_253
صبا- چي؟
- از ادماي دو رو بدم مياد
و با گفتن اين حرف به طرف سالن راه افتادم ..به دنبالم دويد و دستمو كشيد ......
دستو از تو دستش در اوردم و مسير رفته رو برگشتم و رفتم طرف در
مانتو و شالمو از جالباسي برداشتم و تنم كردم .....كليد درو برداشتم .
صبا- .كجا منا؟
خواستم از در خارج بشم كه منو كشوند به طرف خودش
صبا- يعني چي اين كارا ..؟
- ازت بدم مياد صبا ...الانم حوصله ديدنتو ندارم ....افرين........ تو اين مدت... .خيلي خوب نقش بازي كردي ..خاك بر سر نفهمم كه انقدر گيج گول بودم و نفهميدم
صبا- منا ..منا ...
- به بچه ها بگو تا نيم ساعت ديگه بر مي گردم ....بهتره..تا بر مي گردم تو هم رفته باشي .....به هيچ وجه نمي تونم جو اينجا رو با وجود تو تحمل كنم ....
.و دستشو از رو بازوم جدا كردم ...
به چشام خيره شد با نفرت ازش رو گرفتم و از خونه زدم بيرون ...
تو محوطه سبز پايين اپارتمان نشسته بودم...و به خودمو و محسني و صبا فكر مي كردم .....
هنوز 5 دقيقه نگذشته بود كه صبا رو ديدم....كه شالو كلاه كرده بود و قصد رفتن داشت .....
چشمش به من افتاد ..خواست به طرفم بياد.... كه رومو ازش گرفتم ..
ايستاد..نگاه خيرشو رو خودم حس مي كردم ...بعد از چند ثانيه سرمو اوردم بالا كه ديدم رفته ...
نفسمو با ناراحتي دادم بيرون از جام بلند شدم
romangram.com | @romangram_com