#آسانسور_پارت_252
محسني – باشه من ديگه رفتم....
و بعدم صداي بسته شدن در ...
گوشمو از روي در برداشتم و به در تيكه دادم
-چقدر راحت با صبا حرف مي زند ...
برخوردش با صبا باعث شده بود ..كه ديدار خودمو با محسني فراموش كنم ...شالو از روي صورتم برداشتم ...و درو اروم باز كردم..صبا كه داشت بر مي گشت به طرف سالن... يهو منو ديد
صبا- اه تو اينجايي....؟
به چشماش نگاه كردم بهم لبخند زد ....
نمي دونم چرا يهو ازش بدم امد....چه روييم داشت اصلا خجالت نمي كشيد ..انگار نه انگار
بهش نزديك شدم...به كادوي تو دستش خيره شدم ..سرمو اروم ..اوردم بالا
با حالت سوالي به عمق چشمام خيره شد
صبا- اين مرواريد هممونو امشب گذاشته سر كار ا
...و با خنده لپمو كشيد ...
كه اخمم بيشتر شد ...
لبخندش با اخم من محو شد
صبا- چيه ؟چيزي شده ؟
با تنفر : اره
romangram.com | @romangram_com