#آسانسور_پارت_249
راضيه - منا ما ديگه جون نداريم...
-پاشيد پاشيد ....
فائزه به سرعت ظرف كيكو برد تو اشپزخونه ... بچه ها هم از جاشون بلند شدن
دستامو بردم بالا و همراه با اهنگ وادارشون كردم حركتاي موزون انجام بدن ...
صبا- منا اين چه كاريه
-تو كاري... به اين كارا نداشته باش ..اگه من مدير برنامه ها هستم ... پس زر زيادي موقوف ..
-فازي ....د لامصب تكون بده اون دنبه ها رو
منم دوباره شال توري راضيه رو بستم به صورتمو و به طرف در رفتم
راضيه صدا رو بلند تر كرده بود ...
"دوبي دوبي دوبي "
-عوضش كن از اين اهنگ بيزارم ...منو ياد عشق قديميم مي ندازه و بلند زدم زير خنده
همه با اهنگ و جدي شدن تولد ...دوباره به حركت افتادن... منم ازشون بدتر با ر*ق*ص و حركات خنده دار به طرف در رفتم ..و توي يه حركت دروباز كردم...
دستام بالا ...شال روي صوتم ..موهاي بلند مشكي مش شدم كه دم اسبي بسته بودمشون و .شلور جينم كه به همراه يه تاپ مشكي با بنداي نازك رو تنم خود نمايي مي كردن
"باورم نميشه
باورم نميشه پيش من نشستي
واسه خاطر من از همه گسستي
romangram.com | @romangram_com