#آسانسور_پارت_240
محسني كه بين دو راهي گير كرده بود ....بي خيال گوشي شد و از اتاق خارج شد ...
به محض خروجش اروم دستامو بهم كوبيدم ...و با خودم زمزمه وار...:
- بدو قربونت بدو كه خيلي به وجودت نياز دارن ....
سرمو از لايه در اوردم بيرون ......وقتي مطمئن شدم كه رفته .. اروم درو بستم و رفتم طرف ميزش ....
گوشيشو برداشتم..و گوشي خودمو هم از توي جيبم در اوردم ...
وارد قسمت دفترچه تلفنش شدم...
به شماره ها خيره شدم ..كه شماره صبا رو ديدم...
- به وقتش به مورد تو هم رسيدگي مي كنم ...
با لبخند شيطاني بلوتوث گوشيشو روشن كردم ....
كارم كه تموم شد ....گوشي رو گذاشتم سر جاش ..كه فضوليم گل كرد ...
دوباره برداشتمش ...و و ارد قسمت گالري شدم ....
همونطور كه نگاه مي كردم اروم رو صندليش نشستم ...
- بابا خوشتيب ..كجا ها كه نمي ري برا خوش گذروني ..
.داشتم راحت لم مي دادم به صندلي.... كه دستگيره در حركت كرد ...
از جام پريدم و چشمام درشت شد.... در داشت اروم باز مي شد ....دست محسني رو تشخيص دادم ...
- واي كارم تمومه
romangram.com | @romangram_com