#آسانسور_پارت_241



دكتر

صداي فائزه بود

فائزه فائزه تا حالا انقدر از شنيدن صدات خوشحال نشده بودم....

محسني دستشو از روز دستگيره برداشت ...و كمي از در فاصله گرفت ...

بدو گوشي رو گذاشتم سر جاش

- حالا كجا قايم بشم ........الان مياد تو..كه به زير ميز بزرگش خيره شدم...

يعني مي تونم؟

- چاره چيه ...

سريع نگاهي به در و بعدم به زير ميز كردم.... كه دوباره دستش امد رو دستگيره و فرصت فكر كردنو ازم گرفت و پريدم زير ميز ...

و خودمو تا مي تونستم .... به گوشه و كنج چسبوندم ...

-اگه منو ببينيه چي؟ ....خدايا نياد بشينه ....

صداي قدماشو مي شنيدم ... ..زودي دوتا دستمو گذاشتم جلوي دهن و بينيم ...و سعي كردم نفس كشيدنو براي مدت نه چندان طولاني فراموش كنم ...

صداهايي از بالاي ميز مي امد ...چشمامو بستم ....پاهاشو ديدم ....كه داشت نزديك مي شد به صندلي ....

كه يهو وايستاد..

واي مامان نكنه منو ديده باشه ...

قلبم به شدت شروع كرد به زدن كه رفت به طرف پنجره ...نفسمو با خيال راحت دادم بيرون ....

صداش در امد..

romangram.com | @romangram_com