#آسانسور_پارت_234


پاكت هنوز تو دستم بود كه

به اژانس رسيدم ....... تو ماشين پاكتو رو باز كردم و به ادرس نگاه كردم ...نسبت به محله ما كمي دور بود ..

به ياد بهزاد افتادم .

- .پسره پرو فكر كرده كيه ..اصلا به كوري چشم تو هم كه شده به این مهموني ميام ...

"بيمارستان"

"در حال تعويض پانسمان يكي از بيمارا "



صبا- خودش خبر داره.....؟

-اره مي دونه كه قراره يه سال ديگه پيرتر بشه

صبا سرشو با تاسف تكون داد:

عقل كل... كاري رو كه مي خواي براش بكني

سرمو كه به سمت پايين بود حركتي دادم و با دقت پانسمانو بستم ..

-نه بابا....خودمم نمي دونم چرا ...خر شدمو دارم اين كارو مي كنم ...

صبا- عجب دوست مهربوني

-دلشم بخواد

صبا- حالا كيارو دعوت كردي؟

به پانسمان و بعدم به چهره زرد بيمار نگاهي كردم و سرمو حركت دادم به طرف صبا


romangram.com | @romangram_com