#آسانسور_پارت_233
بهزاد- پس نياي راحت تري..فقط يه نصيحت بود ..حالا تصميم با خودته ...مي خواي بياي مي خواي نيا..
بعد با پوزخند
بهزاد- اوممممممم راستي مي توني همراهم با خودت بياري ...
بعد با نيش خند- مثلا كسي مثل بي افي...دوست پسري ..
بهزاد- بهت كه نمي خوره نامزد و شوهر داشته باشي
كارتو كه از عصبانيت تو دستم محكم گرفته بودم كشيد بيرون و رو پاكت مشغول نوشتن چيزي شد و دوباره به طرفم گرفت .
بهزاد - .اينم شماره داييم.. كه به بهانه رد كردن مهموني با من تماس نگيري ...
دست راستشو نزديك پيشونيش برد و احترام مسخره ای برام امد
بهزاد- خوش باشي خانوم پرستار
.و گاز ماشينو گرفت و رفت
عصبانيت از وجودم مي باريد ...به شماره خيره شدم ...نوشته بود دايي جون و دور اسم دايي جون يه قلب كشيده بود و شماره اشو زير قلب نوشته بود ...
-پسره ديوونه ....
پاكتو از فرط عصبانيت پرت كردم تو جوي اب ..و چند قدم راه افتادم كه پشيمون شدم و برگشتم ..
- لعنتي
به اطرافم نگاهي انداختمو و زود نشستمو و پاكت رو قبل از اينكه كامل خيس بشه برداشتم ..و چندبار تكونش دادم كه ابش بره
romangram.com | @romangram_com