#آسانسور_پارت_232


خم شدو از توي داشبورد كارتي در اورد و سرشو به طرفم نزديك كرد و با عصبانيت :



بهزاد- براي من كلاس نذار... انقدر بيكار نيستم كه دنبال تو ي تفحه راه بيفتم و ببينم كجا مي روي و با كي ميري ..

اگه الان مي بيني اينجام فقط و فقط به خاطر اصراراي داييمه

كارت دعوتي رو به طرفم گرفت ...

دستمو بلند كردم كه بهزاد كارتو محكم كوبيد كف دستم

بهزاد- يه مهموني ساده است... نمي دونم چرا دايي انقدر بزرگش كرده..از شما هم دعوت كرده

بهزاد- يعني مهمون دايي هستي ..و خواسته كه تو هم باشي ...



مهموني اخر همين هفته است ...دايم خوشحال ميشه ببينمت...

دندونامو از شدت خشم بهم فشار دادم...

- اون شبم براي همين زنگ زدي...؟

بهزاد- اره مي خواستم ببينم هنوز تو توهم هستي يا نه.. كه ديدم داري درست ميشي.... ولي اشتباه مي كردم هنوز تو توهمي ...

بهزاد- من جات بودم خيلي مودبانه دعوت داييمو رد مي كردم ...

تازه فكر نكنم اونجا اصلا بهت خوش بگذره ...يه سري پير و پاتال و يه سري دختر سوسول مثل خودت كه حوصله حرف زدن با خودشونم ندارن...هستن

بقيه ام كه به درد تو نمي خورن...

تو جاش درست نشست و دستشو گذاشت رو دنده و دوباره سرشو به طرفم چرخوند


romangram.com | @romangram_com