#آسانسور_پارت_229



نمي دونستم ديگه چي بايد بگم و چيكار كنم ....ابروريزي بدتر از اينم مي شد؟ ....

يعني فكر كنم تو اين بيمارستان تنها من بودم كه به اينو اون بر خورد مي كردم و

با يه ببخشيد مي خواستم سر و تهشو يه جور ....جمع و جور كنم

ديرمم شده بود برا همين سرمو بلند كردم كه بگم با اجازه اتون كه چشمم خورد به محسني

كه ته سالن وايستاده بود و ناظر اتفاق چند دقيقه پيش ما بود ...

اه این عزرائيلم عين اجل معلق هي ظاهر ميشه ....

.از نگاهش كه چيزي نفهميدم ...البته من گيج نبودما ..نگاهش عين ادميزاد نبود ...كه بفهم دردش چيه ...

با گفتن ببخشيدي با سرعت از كنار جلالي رد شدم ....



همونطور كه به طرف در مي رفتم قبل از خارج شدن ...

- اين بنده خدا كه مشكلي نداره..پس چرا محسني درباره اش اينطوري حرف مي زنه...

متين نيست كه هست ..اقا نيست كه هست ..خوشگل نيست كه هست ..ديگه من چي مي خوام....

.لبخندم پر رنگ شد ...برگشتم و به پشت سرم نگاهي انداختم..داشت مي رفت طرف اسانسور .باز لبخندي زدمو و رو مو ازش گرفتم

-بخشكي شانس ...سرويسم كه رفته

برف شروع كرده بود به باريدن ...دستامو از سرما بهم ماليدم ....و كردم تو جيب پالتوم

- بهتره برم و از اژانس يه ماشين بگيرم ..

به طرف نگهباني راه افتاد..م ولي مسئولش نبود /

romangram.com | @romangram_com