#آسانسور_پارت_225
- شما درباره من چطور فكر مي كنيد...؟
سرشو اورد بالا و بهم خيره شد..
محسني - من اصلا درباره تو فكر نمي كنم ..
يه دفعه گستاخ شدم ...
- چيه ؟..نكنه چون خودتون به پرستارا احترام نمي ذاريد ...توقع داريد بقيه هم مثل خودتون رفتار كنن
پوزخندي زد و دستشو گذاشت كنار شقيقه اش و مجله زير دستشو ورق زد
محسني- احترام داريم تا احترام خانوم ...من بهت نصيحتمو كردم....
محسني- خود داني ...هر جور كه راحتي ...حالا هم مي توني بري ...
از وقتي كه وارد اتاقش شده بودم كنار در وايستاده بودم ...از در جدا شدم و بهش نزديك شدم ..سرشواورد بالا
اون پشت ميزش بود و من رو به روش ..
دوتا دستمو تكيه دادم به ميزش و به طرفش خم شدم...
- از نصيحتون خيلي..... خيلي ممنون جناب دكتر ..ولي بهتره به من و كارام كاري نداشته باشيد ...
محسني- از اولشم نداشتم ..
.لبمو از تو گاز گرفتم ...
از جاش بلند شد ...و مثل من دستاشو به ميز تكيه داد..
محسني - ولي بهتره كه خانوم بدونن.... قبل از اينكه با كسي هم كلام بشن و هي چپ و راست بهش لبخند نثار كنن ...
كه يه دفعه صداي در اتاق در امد...
romangram.com | @romangram_com