#آسانسور_پارت_223
در حالي كه لب پايينيشو گاز مي گرفت
سرشو تكون داد كه يعني نه
سرمو بهش نزديك كردم
- از من نشنيده بگيرد .ولي .يكي از بزرگترين جراحا ست و تو چندتا بيمارستان هم سهام داره ...
فرزاد - نه بابا
سرمو تكون داد به طرف پايين و گفتم
- اره ..تازه .خبر نداريد.
فرزاد- چي رو ؟
محسني - خانوم صالحي ؟
واي ببخشيد من بايد برم ...
فزراد كه كلي متاثر شده بود از دروغاي شاخ دارم ..
فرزاد- بله بهتره كه شما زودتر بريد
و خودش زودتر از من به طرف يكي از اتاقاي مريضا به رفت
به خنده افتادم
هيچي بيشتر از اين مزه نمي داد كه يه دكتر و بذارم سر كار و كلي از اين كار ل*ذ*ت ببرم
- كي مي تونستم اين محسني رو بذارم سر كار ..فقط خدا مي دونست
ضربه اي به در اتاقش زدم
مثل هميشه با جذبه...عنق...و غير قابل تحمل
romangram.com | @romangram_com