#آسانسور_پارت_217
-از قضا.. اسم فرشته اشم ..فرازد جلالي نيست؟
فائزه- ای جان زدي تو خال... چه جيگريه ...ادم مي خواد اون لپا رو تا مي تونه بكشه..
-خجالت بكش این چه طرز حرف زدنه
فائزه - چي شد؟.... يهو با كمالات شدي... تا ديروز اگه بود مي خواستي لپاشو گاز بگيري ...
-بسه ديگه فائزه ....چقدر چرتو پرت ..مي گي
فائزه- بله بله چت شد..دوباره تاجيك بهت حال داده ..كه افعي شدي و نيش مي زني ...
به طرف قفسه داروها رفتم.. امد پشت سرم وايستاد...
فائزه- نكنه تو هم عاشقش شدي ...؟
با ناراحتي با دستم هلش دادم به عقب
-اه ولم كن ...حرف ديگه ای نداري كه بزني ...همش بايد از اين خزعبلات بگي
فائزه- بله ؟ بله ؟
شنيدن صداشم بي طاقتم مي كرد.. چه برسه به جر و بحث كردن باهاش
با ناراحتي خارج شدم و به طرف انتهاي سالن راه افتادم ....
نمي دونم چرا حرفاي محسني هميشه رو اعصابم بودو و با شنيدن حرفاش روزم خراب مي شد
...در حال رد شدن از كنار اتاقش بودم كه ديدم رو صندليش نشسته ..
در حالي كه صندليشو به طرف پنجره چرخونده بود و يه دستشم رو ميز گذاشته بود و به منظره بيرون نگاه مي كرد
متوجه من نبود..تو جام وايستادم و بهش خيره شدم...چشماشو از پنجره گرفت و سرشو چرخوند به طرف ميز
...و با انگشت اشاره دستي كه روز ميز قرار داشت ....شروع كرد به حركت دادن خودكار رو ميزش ...
romangram.com | @romangram_com