#آسانسور_پارت_216
تازه فهميدم از م*س*تي ديدار فرزاد ... تو هوا يه چيزي پروندم ...
خواستم جوابمو درست كنم كه ....
محسني - احتمالا حواسشون نبوده و امروزو با يه روز ديگه اشتباه گرفتن ...
بفرماييد راهنماييتون مي كنم ..منم بايد الان برم اون بخش ..
فرزاد با لبخند مكش مرگ ما به راه افتاد و چند قدم جلوتر از محسني به انتظارش وايستاد ...
محسني سرشو بهم نزديك كرد
محسني- كاش مي فهميدم ...سر كار..اون مخت كجاها مي گرده ..خدا رحم كنه به مريضايي كه قراره ازشون مراقبت كني
..و به طرف فرزاد راه افتاد ...
لبامو گاز گرفتم
-مردك نفهم... اصلا به تو چه ..اينم عين طالبي هي قل مي خوره وسط حرف زدناي مردم ...
با ناراحتي سيني رو برداشتم و رفتم سراغ مريضا...
****
تازه فائزه امده بود...و من در حال وارد كردن داروها تو ليست بودم ....
فائزه- منا شنيدي
-چي رو؟
فائزه- فرود يكي از فرشته هاي خدا روي زمين ...اونم تو این بيمارستان
ابروهامو انداختم بالا
romangram.com | @romangram_com