#آسانسور_پارت_218
كه يه دفعه خودكار افتاد پايين ...نفسشو با ناراحتي داد بيرون و از جاش بلند شد و رفت طرف خودكار .
.خم شد خودكارو برداره ..كه نگاش به من افتاد... كه دستامو كرده بودم تو جيب روپوشم و بهش نگاه مي كردم...
هول شدم و دست پاچه دستامو از رو پوشم در اوردم ...
زودي به مقنعه ام دست كشيدم...و از ترس و ناخواسته كمي تو جام جلو و عقب رفتم و يه دفعه بهش خيره شدمو گفتم سلام ....
معلوم بود از حركتم خنده اش گرفته..هنوز بهم خيره بود ...
كه من با اون صورتي كه قرمزي رو هم رد كرده بودو حالا شده بود يه تنور داغ ..... دوباره برگشتم پيش فائزه
نمي دوم چرا از اينكه مچ منو موقع ديد زدنش گرفته بود ..دگرگون شده بودم و همش مي خواستم از بيمارستان جيم بشم
اخه دختره نفهم ...مگه بيكاري كه مردمو ديد مي زني كه اينطوري مچتو بگيرن ..الان با خودش چه فكرا كه نمي كنه .....
با خودم در حال كلنجار رفتن بودم كه
فائزه - خانوم مودب اگه به تريپ قبات بر نمي خورده ...بيا و این پروند ها رو سرو سامون بده ..منم با اجازه اتون برم به داد مريضا برسم
بلند شدم و به طرف پروندها رفتم ....حرف صبح محسني و گرفتن مچم توسطش ..اعصبمو بهم ريخته بود .....
پرونده رو برداشتم كه از دستم افتاد...
چند تا فحش نثار هر كي كه تو ذهنم رژه مي رفت فرستادم و نشستم كه پرونده رو بردارم ...
كه همزمان دستي براي برداشتن پرونده امد جلو ..زود سرمو اوردم بالا ...
بي اراده خنده به لبام امد...
لبخندي زد
romangram.com | @romangram_com