#آسانسور_پارت_195

ايدا- ازش خوشت مياد ...؟

با لبخند مرموزي به عقب تكيه دادم و دستمو گذاشتم زير چونه ام

- به تو مربوط ميشه...گرمك؟

با شدت از جاش بلند شد .

ايدا- .دورشو خط بكش... فهميدي؟

حرفي نزدم و بهش خيره شدم..

ايدا- ميگم فهميدي ...؟

-اره فهميدم

ايدا- خوبه

و سرشو چرخوندم

-خانومي ...

برگشت طرفم

-مي دوني چي رو فهميم؟

هنوز بهم نگاه مي كرد...

-فهميدم...خيلي بچه ای.. درست همون چيزي كه پسر خاله ات گفت..

فنجون از دستش افتاد رو زمين

با بر خوردش به سراميك كف سالن با صدا شكست

مادر و خاله اش به سرعت دويدن بيرون ...

romangram.com | @romangram_com