#آسانسور_پارت_196


خانوم سهند- چي بود؟... چي شكست..؟

خاله محمد- فنجون شكست؟

با خنده:

-فنجون نبود

خانوم سهند- پس چي شكست؟

در حالي كه ايدا با حرص بهم نگاه مي كرد با خنده به طوري كه فقط ايدا بشنوه

محمد و منا جون قلب منو شكستن ..واي كه.... چه شيطونيايي هستن

چونه اش شروع كرد به لرزيدن ...

خانوم سهند- اي بابا اينكه فنجونه ....چيزي نيست خاله جون ...خودتو ناراحت نكن

برگشتم و به مرواريد كه دم در اشپزخونه وايستاده بود نگاه كردم و براش ابرو امدم ..يعني اينكه حال كردي ...

تا اخر شب كه من و مرواريد در بيام ايدا از اتاق در نيومد..

مروايد- چيكارش كردي ؟

-هيچي فقط كاري كردم كه بفهمه نبايد پا تو كفش بزرگترا كنه ...

درو باز كردم ....

مرواريد- با محمد درباره چي حرف مي زديد؟

-اوه چي شد .؟...يهو شد محمد...

رنگش پريد ..


romangram.com | @romangram_com