#آسانسور_پارت_192
محمد- يعني ديگه علاقه نداريد....؟
- شايد بيكار شدم يكي بخونم..قبل از ورود به دانشگاه زياد مي خوندم..
- بعد از اينكه امدم دانشگاه ...تاثير كتابا روم زياد شد.....هر استادي رو كه مي ديدم عاشقش مي شدم ..
-خنده داره ...
-ولي اكثر رمانايي رو كه مي خوندم و دوست داشتم... این بود كه طرف استاد باشه و عاشق دانشجوش بشه
-مي بينيد بچگي تا چه حد ...
و كمي بلند زدم زير خنده
محمد- اگه اونطرف استاد نباشه چي ؟
-اوممممممممم.... از اونجايي كه من از این شانسا ندارم ..كه استاد خاطر خواهم بشه ...نمي خوام هيچ وقت ازدواج كنم
منتظر حركت بعديش بودم ... ولي اصلا حركتي نكرد.... سرمو اوردم بالا كه ديدم بهم خيره شده
نزديك بود از خنده بتركم
-ای بابا من يه حرفي زدم .... شما چرا جدي مي گيريد.
- .نگران نباشيد اگرم شوهر گيرم نياد ... فقط يه نفر به جمع زيبا رويان ترشيده اضافه مي شه
محمد- من جدي ازتون پرسيدم
-نگيد كه تا الان تمام حرفاتون جدي بود؟
دوتامون بهم خيره شديم ...
romangram.com | @romangram_com