#آسانسور_پارت_191
افكارمو زودي جمع و جور كردم..
- ولي هر كار كنيد دختر خاله و پسر خاله رو نميشه از هم جدا كرد ...
وسريع بهش كه سرشو پايين نگه داشته بود و به صفحه خيره بود نگاه كردم
معلوم بود خب زده بودم تو برجكش
محمد همونطور كه سرش پايين بود - ايدا..بچه است ...
به ياد حرفي كه به مرواريد زده بودم افتادم و خنده ام گرفت
- شايد از نظر شما چنين چيزي باشه.. ولي به نظر دختر خوب و موقري مياد...
محمد- همه چي به ظاهر نيست ...
ابروهامو انداختم بالا و تونستم با حركت بعدي مهر ه ام.... يه مهره اشو بزنم
- ولي از نظر من ظاهرم مهمه..
محمد- خيلي ؟
چشمامو رو صفحه چرخوندم ... كمي به طرف جلو خم شدم و دستامو تو هم قلاب كردم ...
- نه ديگه به این شوري شور....
محمد- از رماناي عاشقانه خوشتون مياد...؟
- اوهوم
سر دوتامون پايين بود و باهام حرف مي زديم...
زير چشمي به لبخندي كه مي زد نگاهي كردم ...
- ولي ديگه دوره بچگيم تموم شده ... بايد از عشقاي خيالي دست كشيد...
romangram.com | @romangram_com