#آسانسور_پارت_189
چيزي نگفت نگاهي به بيرون انداخت و دوباره به من نگاه كرد
محمد- مادرم خيلي دوست داره با دوستتون اشنا بشم ....
برگشتم طرفشم
سكوت كرده بود ...
-خوب
كمي بهم نگاه كرد
محمد- شطرنج بازي مي كنيد...؟
-گاهي .....ولي اصلا حرفه ای نيستم
محمد- يه دست مي زنيد...؟
فقط سرمو تكون دادمو
با هم به طرف ميز كوچيكي كه روش صفحه شطرنج بود رفتيم ...
محمد-.سفيد يا سياه ...؟
- ما كه سياه بخت زاده شديم ...این بارم سياه
لبخند با نمكي زد ...و صفحه رو چرخوند و مهره ها ي سياهو رو مقابل گذاشتم ...
حركت اولو كرد ...
- مرواريد دختر خوبيه
محمد- بله حتما همين طوره
حركت بعدي با من بود
romangram.com | @romangram_com