#آسانسور_پارت_185



سعي كردم جو رو عوض كنم ...كه اين همه غذا حروم نشه

- عزيزان چرا عجله مي كنيد؟ صبر داشته باشيد و بذاريد تا اخرشو براتون تعريف كنم



نگاههاي مرواريد بهم مي گفت ..اون چاكو ببند تا بدترش نكردي ..اما من بايد درستش مي كردم

- خوب اخرش... اخرش ...به اينجا ختم ميشه كه ...

منم بعد از او انترن رو به قبله شدم و زدم زير خنده ....

هيچ كس نخنديد..حتي بهترين دوستم ....

فقط محمد بود كه سرشو انداخت پايين و با خنده شروع كرد به خوردن بقيه غذاش

سرمو گرفتم پايين و قاشقو گرفتم تو دستم

و با خودم..:

"خو خاطره بود ديگه ..اصرار نمي كرديد كه نمي گفتم..حالا چه نازيم مي كننو دست به غذاهاشون نمي زنن "

قاشق پر كردمو گذاشتم تو دهنم ...

با همه تلاشم بازم كلي غذا موند كه كسي رغبت نكرد بهشونو دست بزنه



يا نمونه ي ديگه اي از گند كاريم....البته زياد گند كاري نبود بيشتر كشف واقعيت بود تا خرابكاري :

بعد از شام كه همه مشغول شستن و خشك كردم ظرفا بودن ...

من و محمد مشغول تناول ميوه و چايي بوديم ..

romangram.com | @romangram_com