#آسانسور_پارت_186


.براي مرواريد كه از تو اشپزخونه گاهي بهم نگاهي مي انداخت دستي تكون دادم و ابروي راستمو چند بار براش افتاب مهتاب رفتم

- خوب مي فرموديد ..شغل شريفتون چي بود؟

محمد- من انتشاراتي دارم

-مرگ من..

محمد خنده اش گرفت

-اوه ببخشيد ..من معمولا نمي خوام جو زده بشم.... ولي گنجايش این همه هيجاناتو تو خودم ندارم.... اينه كه زود مي زنه بيرون ...

- رمانم چاپ مي كنيد ...؟

محمد- ما بيشتر رو كتاباي درسي كار مي كنيم

خندم محو شد و با نارحتي تكيه دادم به مبل

- اهان

گوشيش زنگ خورد ...با ببخشيدي بلند شد و رفت طرف پنجره

حس ششم مي گفت با اين زنگ تلفن ..هميشه پاي يك زن در ميونه

با فنجون چاييم بلند شدم و رفتم كنارش ... به منظره بيرون خيره شدم

متعجب از حركتم ... نگاهي بهم انداخت

محمد- نه..باشه .... بعدا باهاتون تماس مي گيرم

و تماسشو قطع كرد

- مزاحمتونم؟


romangram.com | @romangram_com