#آسانسور_پارت_184
شمایید و ایشنو حضرت عزرائيل
اما رسما تمام مسئولیتها از رزیدنتی شروع میشه.. و انترن ها اگر مریض هم بکشند که نمیکشند خیلی گیر قانوني ندارند!
فقط ما پرستارا هستيم.. كه چه تو طرح چه تو كارمون بايد هي باز خواست بشيم ..
اما خاطره من بر مي گرده به همون انترنا
طرفي رو كه اورده بودن تو اورژانس .. دستش از بازوش جدا شده بود و فقط به وسيله پوست دستش كه كنده شده بود اويزون مونده بود...
انترن اورژانس كه همونجا كارش به سرم كشيد ...و رفت تو كما
باز زدم زير خنده .
- .اخه تو كه نمي توني و تحمل نداري ..براي چي مياي ...كه جلوي ما بي ابرو شي
و قهقه زدم...
همه ساكت شدن ....
خاله محمد و مادر محمد دهنشون ديگه تكون نمي خورد ..ايدا به غذاش يه جوري نگاه مي كرد و مرواريد واي مرواريد..نفسش ديگه بالا نمي امد ..
محمدم ... تنها كسي بود كه با علاقه منتظر بود. تا ببينه من چي مي خوام بلغور كنم
نگاهي به جمع كردم ...باز زده بودم تو خال ..براي خودم افسوسي خوردمو و گفتم
-واي ببخشيد انگار باز گند زدم تو تعريف خاطره ....
همه با حالت رنگ پريدگي و باور واقعيت تلخ جنون من بهم نگاه مي كردن ...
romangram.com | @romangram_com