#آسانسور_پارت_181

دست به سينه شدمو و در حالي كه به محمد و خاله و دختر خاله اش نگاه مي كردم ..كه دم در .....در حال احوال پرسي با محمد بودن

- ببين الان ايدا كوچولو دستاشو از هم باز مي كنه و مي پره تو ب*غ*ل ممد جونت ...

اقا ممدتونم دو سه باري این باربي بي نقصو بالا و پايين مي ندازه و يه ماچ ابدار...

بعدم مي ذارتش رو زمين ...و يه شكلات از تو جيبش در مياره و مي گيره سمت ايدا... اخر سرم يه دست نوازش مي كشه رو سرش

و مي گه : افرين عمو حالا برو گورتو گم كن تا نزدم لهت كنم ...

مراويد با این حرفم خندش گرفت ...

- چيه ذوق كردي ...؟

- مي خواي تو بپر تو ب*غ*ل عمو ..

با ارنجش محكم زد به پهلوم ..

محمد- سلام خانوما ..خوش امديد...

با این كه از اون شب به بعد سايه اشو با توپ هفت سنگ مي زدم.. ولي خيلي مودب:

- سلام اقاي سهند ...

لبخندي زد و جواب سلام داد..و كلي خوش امد گويي...

مرواريدم كه فقط تونست يه جيك بزنه كه من بيشتر بهش مي گم..

جيك سلام در نطفه



وقتي نشستيم اروم دم گوش مرواريد :

-تو چطور با این رو مي خواي خودتو به سرسفره عقد برسوني... فكر كنم اونجا هم من بايد باشم كه هي هلت بدم ...

romangram.com | @romangram_com