#آسانسور_پارت_182
مرواريد كه فكر كرده بود خواستگاريشه... زياد حرفي نمي زد .
.عوضش من ...در حد تيم ملي گند بالا مي اوردم
نمونه اش سر ميز شام ...كه .حرف از خاطرات شيرين و خوش زندگي پيش امد .....
راستي يادم رفت ..خاله محمد و ايدا به اصرار خانوم سهند براي شام موندن و از اونجايي كه شوهر خاله محمد تو ماموريت بود ...اين دوتا بهانه اي براي رفتن پيدا نكردن و شام رو در كنار ما خوردن
****
خانوم سهند- بچه ها تعارف نكنيد بخوريد ..خونه خودتونه ...
- نه خانوم سهند ..تعارف؟.. اونم من ؟...باور كنيد .تا به حال انقدر احساس راحتي نكرده بودم ...خونه خودمونم انقدر راحت نيستم ....
خاله محمد-داشتيد مي گفتيد...
سرمو چرخوندم طرف خاله محمد و قاشقو از دهنم در اوردم و مخلفات تو دهنمو يه جا با يه بسمل قورت دادم پايين ... ..
.قاشقمو گذاشتم تو بشقابمو دستمالو به لبام نزديك كردم
- اوهوم..... بله داشتم مي گفتم
.....يادم مياد هنوز ناشي بودمو زياد تو كارم تبحر نداشتم ..اون روزا تو اورژانس بيمارستان مشغول گذروندن طرحم بودم ..هر چند كه الانم دارم همين كارو مي كنم..البته با تبحر و هنر بسيار
مرواريد نگاهي بهم انداختو ابروش برد بالا
فهميدم كه مي گه تو ديگه چه خالي بندي هستي
ولي اهميتي ندادمو ادامه دادم :
- بله مي گفتم ...يه روز يكي رو اوردن تو اورژانس
يه دفعه زدم زير خنده...
romangram.com | @romangram_com