#آسانسور_پارت_180
برگشتم طرفش
به شدت در حال تركيدن بود
- ببين كوچولو پا رو دم من نذار ...بهترم هست براي من اداي زناي 40 ساله رو در نيار ي..كه من يكي تو اين مورد از تو اوستا ترم ..شير فهم؟افتاد؟
حرفي نزد
ازش جدا شدم و رفتم كنار مرواريد نشستم
مرواريد - چي بهت مي گفت...؟
-ميگفت تو چيكار مي كني انقدر خوشگلي
مرواريد - منا
-هان
كه يه دفعه زنگ خونه به صدا در امد
خود شا دوماد بود...
به مراوريد نگاه كردم ...كه دم به دقيقه مثل افتاب پرست... هي رنگ عوض مي كرد...
ايدا...با خوشحالي به سمت محمد رفت
كاراش منو بي اراده ياد بچه ها مي نداخت
لبخندي زدمو و رو به مرواريد :
- مي خواي بدوني الان چي ميشه...
مرواريد بهم خيره شد...
romangram.com | @romangram_com