#آرشام_پارت_492

بـ........
-منو ببخش....!..
ساکت بودیم..ساکت موندیم..فقط نگام کرد..لب باز کرد که گفتم: فقط همون چند روز اول و از دستت عصبانی بودم..مقصر منم که گفتم
گذشته ت واسه م مهم نیست و فقط خودت و می خوام ولی یادم رفته بود..این جمله ای رو که بارها با خودم تکرار می کردم و فراموش کرده
بودم.!.حرفام و کارام دست خودم نبود وگرنه.......
--هیسسسسس..باشه..فهمیدم..ولی اینجوری بهتر شد..می دونی چرا؟!..
سرم و تکون دادم.....
--چون فهمیدم حرفی رو که مربوط به گذشته می شد و نگفتنش بهتر از گفتنش بود دردی رو دوا نمی کرد که بخوام پیشت اعتراف
کنم..فقط نمی خواستم چیز پنهونی بینمون باشه،همین..ولی انگار اینبار حکایت ِ من حکایت همون لاکپشتی شد که گفت لعنت بر دهانی که
بی موقع باز شود..!..
خندیدم..از خنده ی من خندید..چند لحظه نگام کرد و گفت: حتی به خاطر اون زن همیشه از بیدمجنون متنفر شدم..چون اون دوست
داشت..هر چی که اون دوست داشت من ازش متنفر بودم..
-همه چیز و فراموش کن باشه؟!..
سرش و تکون داد..
--تو چی دلارام؟..!فراموش می کنی؟!..
لبخند زدم: دقیقا 1هفته و 3روز ِ که فراموش کردم..
خندید.......
-حالا که همه چیز و گفتی..منم یه چیزی هست که باید بهت بگم..یعنی قبلا می خواستم بگم ولی خب..موقعیتش پیش نیومد!..
مکث کردم..کنجکاو شده بود....... یادته بهم گفته بودی که هیچ وقت سمت اون اتاقا نرم؟..
چشماش و باریک کرد: خب..
-خب من..یه بار فقط محض کنجکاوی.......
--صبر کن ببینم....نکنه..........مشکوک نگام کرد: اون دفترچه....!!..
سرم و تکون دادم و لبمو گزیدم.....
-پس کار تو بود....!..
هیچی نگفتم..اخماش و کشید توهم: حالا بهتر نیست 2هفته ی باقی مونده از این ماه رو من قهر کنم تا شاید اینجوری مساوی بشیم؟..!..
نتونستم نخندم..خنده م و که دید اخماش باز شد..
زدم به بازوش..
-سر به سرم میذاری؟!..
--اگه اون موقع فهمیده بودم مطمئن باش برخوردم باهات خیلی جدی بود ولی الان........
و با یه نفس عمیق: واسه م تموم شده ست....زل زد تو صورتم: چرا این مدت که می اومدم جلو تا باهات حرف بزنم دست رد به سینه م می
زدی؟..
-چون اون موقع هنوز از دستت عصبانی بودم..
یه تای ابروش و انداخت بالا: الان نیستی؟!..
سرم و به طرفین تکون دادم: نه....
لاله ی گوشم و گاز گرفت..دلم ضعف رفت..خندیدم..
--چرا اونوقت؟!..
سرش و تو دستام گرفتم..با لبخند گفتم: چون من.....
انگشتش و گذاشت رو لبم....سرش و خم کرد رو صورتم و تو همون حالت که تو چشمام زل زده بود گفت: چون دوستت دارم..!..
خواستم بگم اره، خیلی هم دوستت دارم ..که به لبام مهر سکوت زد..بوسه ای که مملو بود از حس های مختلف و
شیرین....عشق..مهربونی..محبت.... و چه حس خوبی، وقتی که لباش و از رو لبام برداشت و نگاهمون تو هم گره خورد..
لبخند زدم و گفتم: دقیقا......
با تعجب گفت: چی دقیقا؟!..
-که گفتی من دوستت دارم!..
--خب اونو که من گفتم..!
-می دونم..از جانب من گفتی دیگه..
جدی ابروهاش و انداخت بالا و گونه م و بوسید: نه از جانب تو نبود.....
سرم و بلند کردم و زیر چونه ش و بوسیدم: پس از جانب کی بود؟!..
--از جانب یه بنده خدا..از جانب همون بنده خدایی که یه روز گناهه این احساس و به گناهان گذشته ش ترجیح داد و خواست عاشق باشه

@romangram_com