#آرشام_پارت_493
چون گناهه عاشقی رنگ و بوی زندگی داره ولی گناهه انتقام رنگی از نفرت و بویی از مرگ میده..از جانب یه گناهکار..میگم که دوستت دارم!..
تموم مدت بی حرکت تو چشماش خیره بودم..گونه ش و به گونه م چسبوند.........
--وقتی ازم فاصله می گرفتی و سکوت می کردی فکر می کردم خوشت نمیاد..برای همین نمی اومدم سمتت..ولی گربه ی وحشی من امشب با
شبای دیگه فرق داشت..چه تو خونه ی امیر چه اینجا....فهمیدم تموم شده!..
-چی؟!..
با شیطنت گفت: تحریم......!..
خندیدم..دوست داشتم ازته دل قهقهه بزنم ولی آرام بیدار می شد....پوفی کرد و از روم بلند شد..تیشرتش و در اورد: دارم اتیش می گیرم.......
گرمش شده بود..
با بالا تنه ی برهنه خواست بیافته روم که خودم و کشیدم لب تخت و بلند شدم..نگاهه متعجبش و که دیدم به تخت آرام اشاره کردم و گفتم:
جلو بچه؟..!اِ.....
خندید و به ارنجش تکیه داد: این خانم خانما که خوابه.....!..
-خب خواب باشه..بازم درست نیست!..
یه دفعه نیمخیز شد از تخت بیاد پایین و بگیردتم که دویدم سمت در و رفتم بیرون..تو راهرو دستم و کشید..از پشت منو گرفت تو بغلش و
گفت: کجا با این عجله؟!..
خندیدم: ول کن آرشام، دستم شکست..
رو دست بلندم کرد رفت تو هال..برقا خاموش بود..منو خوابوند رو کاناپه و اباژور پایه بلند کنار مبل و روشن کرد ....گونه م و بوسید..
--دیگه ببینم چی رو می خوای بهونه کنی؟!..
با لبخند نگاش کردم و دستام و دور گردنش حلقه کردم: یه سوال....
--بپرس......
-خداییش بگیا.. اون لباس خواب تو اتاق من چکار می کرد؟!..
--کدوم لباس خواب؟!..
-همونی که اون شب اشتباهی تنم کرده بودم و تو عصبانی بودی و اومدی تو اتاق..شبی که شیدا رو....
--دلیلش و می خوای بدونی؟!..
-آره.....
--می خواستم امتحانت کنم..که از اوناش هستی یا نه..تو می گفتی نیستم..حتی نگات به تنم می افتاد سرخ می شدی..برای اثباتش باید یه
کاری می کردم دیگه نه؟!..
با شیطنت گفتم: پس از همون موقع چشمت و گرفته بودم....
لبخند زد: از کِی نمی دونم..ولی خب دیگه.......
-یه چیزی ازت بخوام نه نمیگی؟!..
--تا چی باشه!..
-هیچ وقت هیچی رو ازم پنهون نکن..حتی اگه می دونی با گفتنش ناراحت میشم..
کشید کنار و نشست پایین کناپه..دستاش و اورد بالا و گفت: نه دیگه یه بار واسه م تجربه شد بسه..
نشستم..ملتمسانه نگاش کردم..
-قول بهت میدم بعد از این منطقی رفتار کنم..درضمن خودتم می دونی تا الان هر چی که بوده رو فراموش کردم..حتی یادشونم نمی افتم ولی
یه همچین موردایی خب طبیعی ِ هر زنی رو ناراحت می کنه..زنی که از زبون شوهرش بشنوه و....خب خودتم باشی ناراحت نمیشی؟!..
--اتفاقا این حق و بهت میدم که ناراحت بشی ولی قبول داری که خیلی لجبازی؟!..
اخم کردم: من فقط.......
--میگم لجبازی بگو خب....
-باشه قبول..من لجباز..ولی تو هم خیلی مغروری..
خندید و با یه لحن خاص در حالی که اروم می اومد سمتم گفت: وای که این لجبازیای تو و مغرور بودنای من کنار هم به کجاها می خواد
برسه........
از نگاهش تنم داغ شد..خوابیدم..روم خیمه زد..اخماش و کشید تو هم ولی لحنش همون لحن ِ قبلی بود..با سر انگشت اشاره ش زد نوک بینیم
و گفت:درضمن گربه ی وحشی.. من از اون مرداش نیستم که به خاطر جاذبه های زنانه غرورم و زیر پا بذارم..دیگه از این دلبریا نکن!..
خندیدم و لبام و جمع کردم: نه بابا، تو که راست میگی..صدای نفسات هنوز تو گوشم ِ جناب ِ مهندس..
یه کم حرص چاشنی لحنش کرد و گفت: پس فقط ظاهرا حواست به من نبوده.. در اصل امار ریز به ریز کارام و داشتی!..
خندیدم و سرم و تکون دادم..عشوه گرانه دستام و دور کمرش حلقه کردم و محکم به خودم فشارش دادم: ولی می دونم که تو جز من، به هیچ
زن دیگه ای نگاه نمی کنی..اینو قبلا بهم ثابت کردی..
ساکت بود..محو چشمام..لبام و بردم زیر گردنش و بوسیدم..نجوا کردم: می دونم فقط در برابر من نمی تونی خوددار باشی..می دونم نگاهه منه
@romangram_com