#آرشام_پارت_491

درست..همه ی کمکاشم قبول دارم به وقتش ازش تشکرم کردم..ولی اینا دلیل نمیشه بذارم باهاش اونقدرا صمیمی باشی که.....مکث کرد و به
صورتش دست کشید: میگی مثل برادرته بازم درست..ولی حد و حدود خودش و باید نگه داره..وگرنه حالیش می کنم که یه مرد عَزَب چرا نباید
با یه زن شوهردار برقصه و هر غلطی هم که دلش خواست بکنه....
و به سرعت باد از کنارم رد شد و رفت تو....
دستام و به نرده های فلزی بالکن گرفتم..نفس عمیق کشید..بوی گلای باغچه بینیم و نوازش داد و اگر هم نمی خواستم بازم نتونستم لبخند
نزنم..
نخیر..این آقا آرشام ِ ما عوض بشو نیست..
آش کشک ِ خاله که میگن همینه..بخوری پات ِ نخوری بازم پات.. ِ
عاشقشم..کاریش نمیشه کرد..با بد و خوبش می خوامش..گرچه این اخلاقش و دوست داشتم اما خب..
گاهی بدجور این نسیم بهاری ِ زندگیم، هوای طغیان و طوفان به سرش می زد!..
***************************************
بی رمق نشستم رو تخت..تو همون حالت مانتوم و در اوردم..آرشام آرام و که خواب بود و گذاشت تو تختش و پتوی نرم و کوچولوشو کشید
روش....رفت سمت کمد..حرکاتش و زیر نظر داشتم..
مانتوم و برداشتم و رفتم طرفش..لباساش و از تو کمد برداشت و رفت سمت تخت..پشتم بهش بود..تو کمدم دنبال اون چیزی می گشتم که
واسه امشب مناسب باشه..امشب یه شب ِ خاص بود..واسه من..واسه آرشام..البته قرار بود که خاص باشه..لبخند کمرنگی نشست گوشه ی
لبام..من خاصش می کنم!..
یه لباس خواب ساتن شرابی براق، که رو قسمت سینه ش تمام تور کار شده بود و گلدوزی ظریفی داشت..!از بلندیش نگم بهتره ..فقط تا یه
وجب زیر باسنم بود..البته روش شنل می خورد ولی کی قصد داشت بپوشه؟!..
تا وقتی که آرام و حامله بودم مجبور بودم لباسای گشاد بپوشم..وقتی هم زایمان کردم که دکتر گفت تا یه مدت ِ مشخصی نباید با شوهرم
رابطه داشته باشم..و حالا دیگه وقتش بود.. 2هفته واسه م به اندازه ی 2قرن گذشت..فقط چند روز دلگیر بودم..بقیه ش از روی غرور بود..می
دیدم اون مغروره کاری نمی کنه منم جری می شدم کارش و تکرار کنم..!و این تکرار و تکرار و تکرارها ما بینمون فاصله ایجاد کرد!..
برنگشتم نگاش کنم از اتاق رفتم بیرون و تو اتاق آرام لباسام و عوض کردم..ولی شنلش و هم پوشیدم..مسواک زدم و برگشتم تو اتاق..رو تخت
دراز کشیده و فقط اباژور و روشن گذاشته بود..با ورودم نگاهش چرخید سمتم..رفتم سمت میز آرایش و برسم و برداشتم..اروم و با طمانینه
موهام و شونه زدم..می دونستم همیشه عاشق اینکارمه..خرمن موهای بلندم و جمع کردم و انداختم پشتم..طبق عادت ِ قبل از خواب کمی عطر
به خودم زدم و برگشتم سمتش....قصدم تشنه کردنش بود..خیلی وقته جلوش اینجوری لباس نپوشیدم و اینطور به خودم نرسیدم.. پس حتما
یه نتیجه ای داره..همیشه می گفت: خوددار ِ ولی نه مقابل من........
زانوی راستم و گذاشتم لب تخت و بند شنلم و باز کردم..همین که دستام و بردم عقب به خاطر جنس لطیفش لیز خورد و از تنم
افتاد..چرخیدم و نشستم رو تخت..شنل و انداختم پایین..بدون اینکه پتوم و روم بکشم دراز کشیدم..
و چه لذتی داشت شنیدن صدای نفس های کسی رو که 2هفته ازش بی نصیب بودی..
گرمای نگاهی رو که همه ی این 2هفته احساسش کردم ولی فقط در حد نگاه بود و حرف نمی زد..حالا نزدیکم بود..صدای نفس های
نامنظمش زیر گوشم می پیچید..فاصله ی بینمون خیلی کم بود که فقط با یه غلت ِ کوچولو رو تخت می افتادم تو بغلش ولی چون نمی
تونستم برام طولانی بود..زیاد بود..کم بودنش به چشم نمی اومد..احساس نمی شد....تشنه بودم..تشنه ی محبتاش..مهربونیاش..لمس
روحش..لمس آغوشش..دلارام گفتنش....تشنه ش می کنم..مثل خودم..تنم می لرزید..از هیجان بود....صدای نفس های مرتعش و عمیقش..از
کلافگی بود..از اینکه کنارشم و بعد از مدتها اینطور بی پروا جلوش دراز کشیدم و نمی تونه کاری کنه..غرورش این اجازه رو بهش نمی داد..این
اجازه رو به هر دومون نمی داد..
پشتم و بهش کردم..سردم بود..خم شدم پتو رو بردارم که دستش رو بازوم نشست..تنم لرزید..نه از سرما..از اون همه گرمایی که بی هوا از کف
دستش به وجودم تزریق شد..تو جام خشک شدم..برم گردوند..زل زده بود تو چشمام..
و با یه مکث خیلی کوتاه زمزمه کرد: چرا اینکار و می کنی؟!..
چشمام و خمار کردم و گفتم: چه کاری؟!..
مکث کرد..دستش محکم دور بازوم بود..حس کردم اروم حرکتش داد....
--چرا حرف دلت و نمی زنی؟..!چرا تو چشمات حبسشون می کنی؟..!اونا هم به جرم ِنکرده ی من محکومن؟.!.
-من.......
--الان دقیقا 1هفته و 3روز ِ که می خوای بگی، نمیگی..می خوام بگم نمی تونم..چرا دلارام؟!..
ساکت بودم..صورتش و اورد پایین..لباش و برد زیر گوشم....
--گفته بودم زندگیمی..گفته بودم نفسم به نفست بسته ست..گفته بودم دنیام و با بستن چشمات سیاه نکن..ارامشم و ازم نگیر....آه کشید: پس
چرا گرفتی؟!..
لبم و گزیدم..خدایا قلبم داره از سینه م می زنه بیرون.....سرش و بلند کرد..خیره تو چشمام گفت: زندگی من تو بودی که ازم دریغ کردی..من
هم جسمت و می خوام هم روحت و..ولی جسمت و داشتم روحت و نه..همین سردم کرد..ازم دور بودی..چشمات به جای ارامش هر دقیقه

@romangram_com