#آرشام_پارت_490

و حالا با این اهنگ داره تو گوشم تکرارش می کنه..داره بهم یاداوری می کنه..
سرش و بلند کرده بود..ولی دیگه نگام نمی کرد..دیگه نمی خوند..
سرش خم شده بود سمت گردنم.. و فقط چند تار از موهای پریشونم بین این همه گرما مرز ایجاد کرده بود.. صورتم از صورتش فاصله داشت!..
خیلــی عزیزی....اونقدر که می خوام
مــال تو باشه....تمــوم دنیـــام
مــال تو باشه....عمرم و جونم
تا دنیا دنیاست....پیشت می مونم
نگام به پری افتاد که چطور تو صورت امیر نگاه می کرد و لبخند می زد..چشمای جفتشون عشق و فریاد می زد..و من و آرشام با اینکه
پوزیشنمون شبیه به اونا بود ولی نگاهمون و از هم می دزدیدیم..یا بهتره بگم، به نوعی از این نگاه فراری بودیم..چون این نگاه حرف واسه گفتن
زیاد داشت و ترس ما از برملا شدنش بود........
مـال تو باشـه....تمـوم قـلبـم
همـه چی با تـــو....خوب میشه کم کم
خیلی عزیزی....عشقی امیدی
به من همیشه....دل خوشی میدی
خیلی عزیزی....برام همیشه
این روزهای خوب...بگو تموم نمیشه
آهنگ که تموم شد همه هنوز داشتن دست می زدن .. خواستم خودم و از تو بغل آرشام بکشم بیرون که قبل از اون چون بین بازوهای
محکمش گیر افتاده بودم ولم نکرد و دستم و نامحسوس کشید سمت حیاط.....
تو بالکن ایستادیم و همزمان دستم و ول کرد....
نفس نفس می زد که با یه نفس عمیق سعی داشت ریتمش و منظم کنه..ولی موفق نبود..
ناارومی و بی قراری تو چشمای سیاهش بیداد می کرد....
مکث کرد..با اخم نگاهش و رو اندامم کشید و اروم ولی تقریبا با تشر گفت: این چه سر و وضعی ِ ؟!..
به معنای واقعی کلمه بدجور خورد تو ذوقم..!منی که فکر می کردم امشب با این تیپ آرشام یه لحظه هم حاضر نیست چشم ازم بگیره
حالا......
--با تو َ م..مـ.........
حرفش و خورد و با حرص تو موهاش دست کشید..
متقابلا من هم اخمام و کشیدم تو هم .. هنوزم لجباز بودم..به قول مادر خدابیامرزم ادما هر چیشون و بتونن عوض کنن خصلتشون و نمی
تونن..
-مگه سر و وضعم چشه؟!..
پوزخند زد: بگو چش نیست؟..
چونه م و واسه یه لحظه گرفت و گفت: این آرایش..این لباس..اینا واسه چیه؟!..
کج لبخند زدم و با طنازی ِ خاصی موهام و فرستادم عقب..دست به سینه تو همون حالت آروم جوابش و دادم: ظاهرا فراموش کردی که امشب
اینجا تولد ِ ..تولد هم یعنی مهمونی..تو مهمونی هم معمولا همه به سر و وضعشون می رسن....شونه م و انداختم بالا: خب..منم همینکار و
کردم..گناهش چیه؟!..
جوش اورد..
--که گناهش چیه آره؟..!گناهش اینه که خسته از شرکت پاشدم اومدم اینجا بعد هنوز پام و نذاشتم تو مهمونی می بینم زنم تو بغل اون
مرتیکه داره می رقصه....یه قدم اومد جلو و سینه به سینه م تشر زد: گناهش اینه..عیبش اینه..حالا حالیت شد؟..
یه تای ابروم و انداختم بالا: منظورت از مرتیکه احیانا فرهاد نیست؟..!..
با نگاهه تیزش جوابم و داد....اب دهنم و قورت دادم..گلوم از استرس خشک شده بود..
-اولا تو بغلش نبودم، رو به روش بودم..اون حتی دستشم بهم نخورد..دوما پری اصرار کرد منم قبول کردم..دیگه حوصله م داشت سر می رفت
تو هم که معلوم نبود کجایی اصلا به کل یادت رفته بود امشب اینجا دعوتیم..هر چی هم شماره ت و می گرفتم می گفت در دسترس
نیستی..!سوما فرهاد که غریبه نیست..اون........
خشم وجودش و پر کرده بود که با غیض گفت: هر کی که می خواد باشه، چه فرهاد چه امیر..چه هر مرد دیگه ای....به سینه ش اشاره کرد:تو
رسم من نیست که زنم با هر مردی که از راه رسید برقصه..شیر فهم شد؟.!.
با اینکه از تعصبش خوشم اومده بود ولی گفتم: نه نشد..من با هر مردی نرقصیدم اینو خودتم می دونی..تو چرا نمی خوای باور کنی که من و
فرهاد مثل خواهر و برادریم؟..برادر که به خواهرش نظر نداره..داره؟!..
تمسخر امیز توپید: برادر واقعی نه، ولی از این نوع برادراش و نمی دونم....ببین خوب گوشات و وا کن دلارام..اگه زمین به آسمون بره یا اسمون
به زمین بیاد بازم من از این یارو خوشم نمیاد..از اون اول دلم باهاش صاف نشد حالام نمیشه..اصلا فرهاد خوب..فرهاد بی عیب و ایراد ِ

@romangram_com