#آرشام_پارت_489
ارام تو کالسکه ش بیدار بود و با کنجکاوی اطرافش و نگاه می کرد..
کم کم امیر و فرهاد و بیتا هم بلند شدن..
شالم و همینجوری انداخته بودم رو موهام..گرمم شده بود..هیچ کجای لباسم باز نبود..یه کت کوتاه همرنگش پوشیده بودم تا شونه های برهنه م
و بپوشونه..آرشام رو این موردا حساس بود..
امیر سوت می زد و پری می خندید..مهناز خانم و بهناز خواهرش و بی بی با شادی و لبخند دست می زدن..کسی تو اون محفل غمگین نبود
ولی نگاهه من یه لحظه از در کنده نمی شد..
پری دستم و ول کرد و برگشتم بشینم که فرهاد و جلوم دیدم..
با لبخند گفت: یه دور با داداشت برقصی که اشکالی نداره..داره؟!..
لحن و نگاهش به قدری مظلومانه بود که رو زبونم نچرخید بگم خسته م نمی تونم....
فقط رو به روی هم بودیم..حتی دستمم نگرفت..از این بابت خوشحال بودم که می دونه چطور باید رعایت کنه..
پشتم به در ورودی بود که فرهاد آروم از حرکت ایستاد..به پشت سرم نگاه می کرد، ناخداگاه منم بی حرکت موندم و اروم برگشتم..آرشام بود..با
چند قدم فاصله از من ..و یه اخم غلیظ رو پیشونیش..
با امیر و فرهاد دست داد و با بقیه سلام و علیک کرد..جواب سلام منو هم معمولی و یه جورایی زیر لبی داد..
رفت سمت آرام..هیچ وقت تو جمع قربون صدقه ش نمی رفت..ولی لبخند و ازش دریغ نمی کرد..لبخند ِ مهربون و پرمحبتی که صادقانه و از ته
دل نثار صورت دخترش می کرد..
بغلش کرد و رو مبل نشست..ارام چشم از صورت آرشام نمی گرفت..مثل من که توانش و هم نداشتم!..
کنارش نشستم..
-چرا دیر کردی؟..!گوشیت..........
--ترافیک بود......!..
همین..دیگه چیزی نگفت..دیگه چیزی نگفتم..هر دو ساکت بودیم..تو دنیای خودمون.....
پری کیک و اورد و با شوخی و خنده برید..یه تیکه از کیک و گذاشت دهن امیر....یاد و خاطره ی گذشته تو قلبم زنده شد..خودم و تو مهمونی
دلربا دیدم..وقتی دلربا با ناز یه تیکه از کیک و گذاشت دهن آرشام و آرشام نگاهه گرفته ی منو دید....
تو آشپزخونه..وقتی که مجبورم کرد کیک و بذارم دهنش ..خودشم همین حرکت و تکرار کرد..
هنوز نگاهش پیش چشمام بود..گرم..گیرا..و سحرانگیز..
با ضعفی که نشست تو دلم سرم و چرخوندم سمتش..در کمال تعجب نگاهش روم بود که وقتی متوجه ِ نگاهه من شد روشو ازم برگردوند....پس
اونم یادش.. ِ
بعد از تقسیم کیک و صرف شربت، پری گفت: یه آهنگ دیگه برقصیم و بعدش هم بریم سر وقت شام..
دیگه جا واسه شام نداشتم..ولی می دونستم بی بی و آرشام مجبورم می کنن بخورم..مخصوصا بی بی که می گفت: باید بخوری تا جون داشته
باشی بچه ت و شیر بدی..می گفت بدنت ضعیف باشه خدایی نکرده شیرت خشک میشه و بچه گناه داره!..
آرشام، ارام و گذاشت تو بغل بی بی..
به پشتی مبل تکیه داده بودم و دستم کنارم بود که گرمای دست مردونه ش و دور مچم حس کردم..سر چرخوندم..بدون اینکه نگام کنه دستم
و گرفته بود..
پنجه هاش و لا به لای انگشتام قفل کرد و بلند شد که با این حرکت منو هم مجبور به ایستادن کرد!..
با تعجب نگاش می کردم که شاید منو هم ببینه تا از تو چشماش دلیل کاراش و بخونم..گرچه گاهی خوندن خط نگاهش واسه م سخت می
شد..انگار حتی کنترل اینو هم تو دستاش داشت..
پری آهنگ و عوض کرد و اومد جلو..امیر ایستاد و دستش و گرفت..اون دوتا که شروع کردن آرشام دستم و کشید سمت خودش..تو بغلش بودم
ولی با کمترین فاصله..دست راستم و رو سینه ش حفاظ کرده بودم....
نگاهش روم به قدری سنگین بود که کاری می کرد حرارت نرمال بدنم فراتر از اون چیزی بره که حتی تصورشم دگرگونم می کرد..!تصور این
لحظه..من..تو آغوش آرشام..یه بار دیگه..چشم تو چشم هم......
ما مثل پری و امیر شاد نمی رقصیدیم..حرکاتمون اروم بود..فقط تو بغل هم..کمرم و فشار داد..نگام قفل ِ جفت چشمایی بود که با اون اخم ِ رو
پیشونیش ابهت و گیراییشون صدچندان شده بود..آهنگ نسبتا شاد بود ولی ما..شور و هیجانی تو حرکاتمون نداشتیم..فقط نگاههامون.......
سرش و خم کرد..از تعجب چشمام گرد شد..امکانشم نمی دادم..جلوی بقیه..!..
ولی بر خلاف تصورم کج شد و زیر گوشم خیلی آروم خوند.......
(آهنگ خیلی عزیزی_احسان پایه)همه چی داره....همونی میشه
که تو می خواستی...ازم همیشه
عشق وصداقت...قرارمـونـه
اینو همیشـه....یادت بمونه
عشق و صدات قرارمون بود..اینو خودش بارها بهم گفته بود..
@romangram_com