#آرشام_پارت_488

و بازم یه مکث کوتاه....
--تنهایی؟!..
لبخندم و خوردم..
-وقتی آرام پیشم ِ یعنی که تنها نیستم.....
سکوت کرد..فقط صدای نفساش و می شنیدم..
-واسه همین زنگ زدی؟!..
نفس عمیق کشید..یه جورایی آه مانند.......
--نه..هیچی ولش کن....برو به کارات برس..فعلا...!..
و صدای بوق ممتد تو گوشی پیچید....
گوشی رو اوردم پایین..ناخداگاه لبخند زدم..
این مدت هر از گاهی به هر بهونه ای از شرکت زنگ می زد خونه..ولی غروش اجازه نمی داد چیزی بگه..به همین 2کلمه بسنده می کرد..
بالاخره صبر و طاقت و ازش می گیرم..
با اینکه مقصر این بحث و کدورت من بودم ولی بازم دوست داشتم اونی که قراره این کشش رو تجربه کنه آرشام باشه....مطمئنا این خوی تو
هر زنی بود که عاشق جلب توجه ِ شوهرش باشه..
آیفن زنگ خورد..
حتما پری.. ِ
قرار بود بیاد اینجا تا با هم بریم آرایشگاه......
تره ای از موهای فر شده م رو گرفتم تو دستم و کشیدم..ولش که کردم مثل فنر لرزید و رو شونه م نشست..
لبخند به لب داشتم به تصویر خودم تو آینه نگاه می کردم..آرایشگر نیمی از موهام و شینیون کرده بود و از سمت راست دسته ای از اونها رو فر
ریخته بود رو شونه م..
از بس تافت و چسب ِ مو زده بود که از بوی تندش سرم گیج می رفت..
آرام تو بغل پری بود..آرایشگر اول رو صورت اون کار کرد بعد که کارش تموم شد من نشستم و پری آرام و گرفت..
لباسم همونی بود که با آرشام واسه عروسی پری خریده بودیم ..که البته اجازه ی پوشیدنش رو هم بهم نداد .. می گفت: وقتش که شد بپوش
ولی امشب نه......
پری ذوق زده گفت: وای دلی چی شدی تو..لامصب برق لباست چش و می زنه..اینو کی خریدی؟!..
با لبخند به کمرم دست کشیدم: خیلی وقته.....سلیقه ی آرشام.. ِ
به شوخی خندید و گفت: همون..میگم.....
اخم کردم که خنده ش بلندتر شد..آرام بغض کرد و زد زیر گریه..بغلش کردم: بده من بچه م و با اون صدای نکره ت ترسوندیش..
چپ چپ نگام کرد: اوهـــو..خوبه حالا..بچه ی خودت ِ دیگه چرا میندازی گردنه صدای من؟.!.اصلا اخلاقش به باباش رفته..ولی اون چشمای
خاکستریش خاله پری رو کشـــته....
و گونه ش و بوسید..نشستم رو صندلی تا به ارام شیر بدم تو همون حالت گفتم: تو و امیر قصد ندارید اضافه شید؟!..
--یعنی چی؟.!.
-بچه رو میگم..!..
نشست کنارم..
--من که از خدام ِ .. تا ببینیم جواب ازمایش چی میگه!..
با تعجب نگاش کردم..خندید و سرش و تکون داد..
خندیدم: عجب ادمی هستیا..پس چرا نگفتی؟!..
به گونه ی آرام که با ولع شیر می خورد دست کشید و گفت: مگه تو وقتی این جیگرطلا رو حامله بودی به کسی گفتی؟.!.
خندیدم: خب مطمئن نبودم..گفتم اول جواب وبگیرم بعد....امیر می دونه؟!..
سرش و تکون داد: آره بابا من که مثل تو هوس ِ رمانتیک بازی به سرم نمی زنه بخوام سوپرایز کنم..اتفاقا با خودش رفتم آزمایشگاه..ولی شک
ندارم حامله م!..
--چطور؟!..
ابروهاش و انداخت بالا: حسم بهم میگه....دختر 14ساله که نیستم یه چیزایی حالیمه!..
خندیدم و به صورت آرام نگاه کردم..خوابش برده بود..
**********************************************
هر چی به گوشیش زنگ می زدم می گفت در دسترس نیست..!دیگه کلافه شده بودم....
پری واسه اینکه حواسم و پرت کنه دستم و کشید و گفت: پاشو ببینم کِی تا حالا چسبیدی به این صندلی..
با لبخند پاشدم..در اصل بلندم کرد وگرنه قصدشم نداشتم..آهنگ شاد بود..همه دست می زدن..

@romangram_com