#آرشام_پارت_487
صورتم و خشک کردم و برگشتم تو اتاق....
آرام تو بغل آرشام بود و نمی تونست ساکتش کنه..این موقع شب که بیدار می شد یا پوشکش و خیس کرده بود یا شیر می خواست..که وقتی
چکش کردم دیدم فقط گرسنه ش ِ .. بچه رو که از تو بغلش گرفتم سنگینی نگاهش روم بود ..توجهی نکردم و پشت بهش نشستم رو تخت ..تو
همون حالت که به آرام شیر می دادم نگاهم و فقط معطوف صورت خوشگل وسفیدش کرده بودم..با ولع سینه م و می مکید..
آرشام تا چند لحظه طول وعرض اتاق و با عصبانیت طی کرد و چند بار دستش و تو هوا تکون داد و خواست چیزی بگه که هر بار منصرف می
شد..طاقت کم محلی هام و نداشت..بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون..
لبم و گزیدم تا گریه م نگیره....اَه..چیه پشت سر هم هی هق هقت در میاد؟..یه کم خوددار باش..مثل دختر بچه ها اشکت دم مشکت ِ که
چی؟!..
آرام خیلی زود خوابش برد..گذاشتمش تو جاش..نشستم رو تخت و به موهام چنگ زدم..کلافه بودم..خودم و به پشت پرت کردم رو
تخت....خوابم نمی برد..تا سپیده ی صبح کلی تقلا کردم ..فکر و خیال دست از سرم بر نمی داشت..
تا اینکه نفهمیدم کی چشمام سنگین شد و خوابم برد..
نور از لای پنجره افتاد رو صورتم..چشمام و باز کردم..بی رمق نمیخیز شدم و به صورتم دست کشیدم..چشمام می سوخت..
کج شدم تا آرام و ببینم ..چشمم به پتویی افتاد که روم کشیده شده بود..تا اونجایی که یادم میاد قبل از اینکه چشمام بسته شه حتی یه ملحفه
هم روم نبود..
از فکر اینکه آرشام اینکار و کرده لبخند نشست رو لبام که همزمان یاد اتفاقات دیشب افتادم و اون حس زیبا تو قلبم خفه شد....
****************************
2ماه از اون شب لعنتی گذشته..هنوزم باهاش سرسنگینم ولی نه مثل اون شب....
با هم حرف می زنیم و منم معمولی جوابش و میدم..
تو جمع مثل همیشه رفتار می کنیم ولی در خفا دیگه اون گرما بینمون نیست..آرشام خیلی تلاش کرد خودش و بهم نزدیک کنه ولی هر بار
این من بودم که می کشیدم کنار..
اوایل به هر بهونه ای زود می اومد خونه و می گفت: می خوام بیشتر کنار زنم و دخترم باشم..
چند بار خواست باهام حرف بزنه..ولی من کناره گیری کردم..می دونم مقصرم..می دونم دارم زیادروی می کنم..می دونم این حس سرکش زیاد
از حد داره پیشروی می کنه....
می خواستمش..دیگه از این همه کم محلی و بی محلی خسته شدم..از این همه سکوت بینمون..خیلی سرد ِ ..که گاهی از سرماش تنم یخ می
زنه..
ولی نیاز داشتم که اون پیشقدم بشه..الان 1ماهه که منتظرم بیاد جلو و یه بار دیگه بخواد باهام حرف بزنه ولی اینکار و نکرده و بدتر هر روز
داریم از هم فاصله می گیریم..
تموم عصبانیتم واسه چند روز بود..بعد از اون تا نگام به بالا تنه ش می افتاد جسم لخت لیلا می اومد جلوی چشمام..با اینکه هیچ وقت ندیده
بودمش ولی تصورشم برام سخت بود..
تا اینکه همینم سرد شد..دیگه به لیلا و اون شب فکر نمی کردم..عصبانیتم که فروکش کرد نشستم با خودم فکر کردم ..که آرشام می تونست
حقیقت و بهم نگه و این قضیه رو برای همیشه تو قلبش نگه داره....ولی اون اعتماد کرد و گفت..خواست یه بار دیگه صداقتش و بهم نشون بده..
اره خب ترسیده بود..هنوزم می ترسید..می گفت: نگرانم........نگرانیش بی مورد نبود..منم مثل همه ی زنای متاهل و متعهد ِ دنیا نمی تونستم
شوهرم و اونطور که خودش تعریف می کرد تصور کنم..اونم با یه زن دیگه و.....
غیرتی میشم..داد می زنم..پرخاش می کنم..چون دوسش دارم..چون آرشام فقط مال ِ منه و نمی خوام چه تو گذشته چه حال و چه اینده اون و
با کسی قسمت کنم..
تا چند روز عصبانی َ م وبعدش پشیمون میشم که چرا بدون فکر حرف زدم و بدون فکر عمل کردم....مگه هر دومون گذشته ها رو به باد
فراموشی نسپردیم؟..مگه آرشام نگفت با این قلب جدید می خوام با تو یه زندگی جدید و شروع کنم؟..مگه این من نبودم که می گفتم گذشته
با تموم سیاهی و نحسیش باید فراموش بشه و جاش تو دفتر سفید زندگیمون خطی از احساس و نثری از عشق و سطری از محبت بیاریم؟..
خیلیا هستن که تو گذشته کارای بدتر از این انجام میدن ولی حالا در کنار زن و بچه هاشون یه زندگی معمولی رو دارن می گذرونن..حتی
هیچ وقت این راز و از گذشته شون فاش نمی کنن..ولی آرشام اینکار و کرد و من مثل همیشه خیلی زود جبهه گرفتم!..
حالا دنبال یه فرصت بودم..که بکشونمش سمت خودم..که یه حرکتی بکنه..بخواد بازم باهام حرف بزنه و خدا شاهده که اینبار جلوش و نمی
گیرم..
سالگرد ازدواج پری و امیر بود..
آرشام شرکت بود .. قرار بر این شد که شب بریم ویلا..
آرام و گرفته بودم بغلم و همونطور که باهاش حرف می زدم و نازش می کردم صدای زنگ تلفن بلند شد..شماره ی آرشام بود..
-الو، سلام..
مکث کرد و آروم ولی جدی گفت: سلام..هنوز پری نیومده؟..
-نه هنوز.....
@romangram_com