#آرشام_پارت_486

نداشتم تکون بخورم..دستاش و دور کمرم حلقه کرد و با بوسه ای که به قفسه ی سینه م زد حالم بد شد..بازوهای لختش و گرفتم و پرتش
کردم کنار ولی ول کن نبود..می گفت: چی میشه که یه امشب و با هم باشیم؟..من امشب و مال ِ تو َ م تو هم مال من باش..باور کن بهمون بد
نمی گذره..کاری می کنم از این حال و هوا در بیای..فقط خودت و بسپر دست من....
و یه مشت چرت و پرت دیگه که اگه توی اون وضعیت نبودم می گرفتمش زیر بار مشت و لگد و مثل یه سگ از خونه پرتش می کردم
بیرون..ولی حرفاش و عشوه گریاش و نتونستم طاقت بیارم..اونم فهمید شل گرفتم..دستم و کشید و هر دو نشستیم رو تخت..من به حالت
نیمخیز و اون روم خم شده بود..چشمام و بستم..هم خمار بودم هم اون عوضی با حرکاتش به حال خرابم دامن می زد..بوسه هایی که به تنم
می زد اتیش ش*ه*و*ت بینمون رو بیشتر می کرد..رابطه ای که داشت صورت می گرفت از روی ه*و*س بود..ه*و*س*ی از جانب اون
ه*ر*ز*ه* ی آشغال .. با اینکه ازش نفرت داشتم ولی داشتم به خواسته ش تن می دادم..و به خودم که اومدم دیدم لخت تو بغلم ِ و........
ساکت شد..دستام علاوه بر اینکه سرد بود می لرزید..لبای خشکم و رو هم فشار دادم تا بغضم نشکنه..سرم زیر بود..صدای آرشامم می لرزید..و با
همون کلمه ی اول دستام تو دستای مردونه ش مشت شد..
--دیگه چیزی نمونده بود کار تموم شه .. یه لحظه لای چشمام و باز کردم..تن هر دومون داغ بود..چون نیمخیز بودم و در اتاق باز بود سایه ی
یه مرد و رو دیوار راهرو دیدم..اولش فکر کردم توهم ِ ولی حتی صدای قدماش و هم شنیدم..لیلا منو سفت تو بغلش داشت که به زور از خودم
جداش کردم و رفتم سمت در..مستی از سرم تا حدی پریده بود و حالا هر چی که بود از سر ش*ه*و*ت بود..که اونم با دیدن اون سایه و
صدای پا کمرنگ شد..
پیش خودم احتمال می دادم که دزد باشه .. بی سر و صدا رفتم پایین وسط هال دیدمش..گلدون کریستال و از کنارم برداشتم و اروم رفتم
پشت سرش..ناشی بود..حتی صدای نفساش و که از سر ترس تند و نامنظم شده بود و می شنیدم..دستم و بردم بالا که همون موقع برگشت و با
دیدنم از وحشت داد زد و به حالت التماس افتاد رو زمین..یقه ش و گرفتم و بلندش کردم..می ترسید و التماس می کرد ولش کنم..و همین
ترس زور و جراتش و ازش گرفته بود.. لیلا برقا رو روشن کرد..می گفت: ولش کنم و اون مرد التماس می کرد که تو رو جون عزیزت ولم
کن..بذار برم گ..ه خوردم......داد زدم: تو خونه ی من چکار می کنی مرتیکه؟!..
پوزخند زد: اونجا بود که فهمیدم این یارو معشوقه ی لیلاست..از نبود من استفاده کرده بود و اورده بودش خونه ولی تا می فهمه اومدم می
خواد یه جوری سرم و گرم کنه تا از طرفی اون مرد بتونه فرار کنه..ولی لیلا پست تر از این حرفا بود..چرا که به این بهونه داشت با منم مثل
ِ.........
ادامه نداد..دستام و از تو دستش بیرون کشیدم که بین راه گرفتشون و محکم نگهشون داشت..نگاش نمی کردم.....
--دلارام روت و از من برنگردون..دارم میگم چیزی نشد..فقط.........
عصبی دستم و کشیدم بیرون و از کنارش بلند شدم..جوری که آرام بیدار نشه گفتم: دیگه می خواستی چی بشه؟..اگه اون مرد ِ رو ندیده بودی
و حواست جمع نمی شد لابد با هم.........
حتی نمی تونستم اسمش و به زبون بیارم..اره اون کاری که نباید می شد نشده بود ولی احتمال چی؟..اگه می شد چی؟..خودش داره میگه لیلا
تونسته حس غ*ر*ی*ز*ه ش و بیدار کنه..داره میگه لخت تو بغلش بوده..حتما لمسشم کرده دیگه..
خدایا دارم دیــوونه میشــم..
خواست از تخت بیاد پایین که رفتم سمت کمد و بدون اینکه نگاه کنم یه دست از لباس خوابام و برداشتم و خواستم از اتاق برم بیرون که بین
راه دستم و گرفت..
صداش عصبی بود: صبر کن ببینم، کجا داری میری؟..
-ول کن دستم و.....
برم گردوند..اما هنوز حاضر نبودم باهاش چشم تو چشم بشم..لباس و تو مشتم فشار دادم.....
--این کارا واسه چیه؟..دارم بت میگم من کاری نکردم..می تونستم حقیقت و بهت نگم ولی نمی خواستم چیزی رو ازت پنهون کنم..اون موقع
نگفتم چون از همین عکس العملت می ترسیدم....پشیمونم نکن!..
طاقت نیاوردم..زل زدم تو چشماش و به حالت پرخاشگرانه گفتم:مثلا پشیمون بشی می خوای چکار کنی؟..!هان؟..!چکار می کنی؟..!نکنه اینبار
میری با یکی بدتر از لیلا می ریزیـ........
دستش و که اورد بالا ناخداگاه چشمام و بستم..نفسم برید..صدای نفسای عصبی و تندش باعث شد اروم لای پلکام و باز کنم..دستش تو هوا
مشت شد..اخماش وحشتناک رفته بود تو هم و سفیدی چشماش به سرخی می زد..رگ پیشونیش برجسته شده بود و نبض کنار شقیقه ش
تند می زد..
حرفام و کارام دست خودم نبود..نمی تونستم تحمل کنم که آرشام به غیر از من تن و بدن یه زن دیگه رو لمس کرده باشه و..تو بغل هم و با
هم...........نه خدا..تصورشم برام غیرممکنه....
نگاه اشک الودم و از تو چشمای عصیانگرش گرفتم و از اتاق رفتم بیرون..صدای گریه ی آرام و شنیدم ولی نمی تونستم محیط خفقان اور اون
اتاق و تحمل کنم..باید نفس می کشیدم..و تا پام رسید به پشت در نفس حبس شده م و دادم بیرون و اشک محبوس شده پشت پلکام راهشون
رو پیدا کردن.....
رفتم تو اتاق آرام و لباسم و سریع عوض کردم..به بهونه ی لباس خواستم بزنم بیرون که.. حالا به خاطر آرام باید بر می گشتم!..
شنلش و روش پوشیدم و بندش و بستم..ارام بی قراری می کرد ..رفتم تو دستشویی و چندتا مشت اب سرد به صورتم زدم..سریع با حوله

@romangram_com