#آرشام_پارت_485
اینجا نیستم پس نمی خوام عکس زنم رو دیوار این خونه بمونه....
نگاهش به همون سمت بود که گفت: تو کیش خواستم جلوی ارسلان نقش معشوقه م وداشته باشی چون می دونستم ارسلان ادم مطمئنی
نیست..چشمش دختری رو می گیره که علاوه بر زیبایی یه غرور خاص هم تو چشماش داشته باشه.!.اون موقع بود که دختر می شد طعمه و
ارسلان شکارچی..برای به دام انداختنش هم از هیچ کاری دریغ نمی کرد..از هیچ کاری..!..
سکوت کرد..خیلی کوتاه..لب پایینش و واسه چند لحظه به دندون گرفت و ادامه داد: اون موقع که مثلا با هم رفیق بودیم یه روز واسه گردش با
چند تا از بچه ها گروهی زدیم به دل کوه..تو راه برگشت به اون رودخونه برخوردیم..رودخونه ای که جریان شدیدش حتی صدای پرنده ها رو
هم تو خودش گم کرده بود....بچه ها می خندیدن و می گفتن تو یه همچین محیط مسکوت و بی روحی با وجود این رودخونه که هر کی
بیافته توش مرگش حتمی ِ فقط یه اسم میشه روش گذاشت..رودخونه ی شیطان....
ارسلان می گفت از اونجا خوشش اومده ..حتی یادمه یه چندباری خودش تنها رفته بود کنار رودخونه..می گفت محل دنجی ِ و کسی کار به
کارت نداره!....اون موقع نمی دونستم ادم خلافی ِ ..هنوز دستش واسه م رو نشده بود....وقتی تو رو دزدیده بود و تو نامه ش اسم رودخونه ی
شیطان و اورده بود فهمیدم می خواد چکارکنه.!.ارسلان خود ِشیطان بود..کسی که از اون محل تبعیت می کرد....از یه همیچن ادمی خیلی کارا
ساخته بود و من از همین می ترسیدم!..
تره ای از موهام که اومده بود تو صورتم و با سر انگشتام فرستادم پشت....
-اون موقع که تو کیش بودیم..یادمه یه اتاق تو ویلا داشتی که می گفتی واسه ت با اتاقای دیگه ی ویلا فرق می کنه..حتی یادمه یه اسب هم
به اسم طلوع داشتی که هیچ وقت چیزی در موردش بهم نگفتی....
لبخند کجی نشست رو لباش..درست مثل قدیما..
--اون اتاق پدر و مادرم بود..مادرم اون اتاق و خیلی دوست داشت..بعد از مرگشون به هیچی دست نزدم..گذاشتم بمونن تا خاطراتمم باهاشون
بمونه..شاید تا قبل از 20سالگی همه ی خاطرات خوبم خلاصه می شد تو 1هفته ای که همگی رفته بودیم کیش..اونجا یه لحظه لبخند از رو
لبامون کنار نمی رفت..از ته دل شاد بودیم و غمی تو دلامون احساس نمی کردیم..در ضمن طلوع اسب آرتام بود..
لبخند زدم: خیلی جالب ِ که اسم برادر تو و برادر ِامیر شبیه به هم.. ِ
سرش و تکون داد و با لبخند گفت: فقط اسم برادر من که تو این دنیا آرتام نیست....
سکوت کرد..اخماش کشیده شد تو هم..لباش تکون می خورد ولی صدایی ازش بیرون نمی اومد..انگار می خواست یه چیزی رو به زبون بیاره
ولی واسه گفتنش تردید داشت..چند بار نگاهش و ازم گرفت ....مردد بود......
-آرشام چیزی هست که می خوای بگی؟!..
پوفی کرد و تو جاش نشست .... صداش آروم بود..ولی عصبی.......
--اون شب تو کلبه که از گذشته ی خودم واسه ت گفتم و یادته؟!..
-آره..چطور مگه؟!..
--از لیلا هم گفتم..فقط اینکه سزای کاراش و دید..ولی از بعد مرگ پدرم و آرتام چیزی برات نگفتم......
سکوت کردم..سکوت کردم تا ادامه بده..مگه چی می خواست بگه که واسه گفتنش تردید داشت؟!..
خودش و کشید سمتم و دستام و گرفت..با تعجب به حرکاتش نگاه می کردم که در عین حال هم عصبی بود و هم ناراحت!..
--ببین یه چیزی هست که خیلی وقته واسه گفتنش تردید دارم..اما الان نه..الان می خوام که بگم..میگم خیلی وقته چون مربوط به گذشته
میشه..مربوط به همون شب تو کلبه..نگفتم تا یه وقت از دستت ندم..اون موقع ترس اینو داشتم ولی الان نه..الان نمی ترسم فقط نگرانم.....
-چرا نگران؟..!مـ.........
انگشت اشاره ش و گذاشت رو لبام: هیسسسس..فقط گوش کن..می تونم نگم و هیچ اتفاقی هم نمی افته..ولی با گفتنش خودم و خلاص می
کنم..اینکه الان هیچ حرف ِ نگفته ای بینمون نیست اینم نباید باشه..خب؟!..
با تردید سرم و تکون دادم....قلبم انقدر تند می زد که نبضش و تا زیر گردنم حس می کردم!..
--تازه چند روز از چهلمشون گذشته بود..اون شب پیش شایان بودم..مهمونی گرفته بود و طبق معمول کلی مشروب سرو شد..اون موقع هنوز
وارد گروهش نشده بودم..تازه شروع کرده بودم که نزدیک شایان بشم و اونم راه و برام باز گذاشته بود..با اینکه یکی دو باری تجربه ش و داشتم
ولی اون شب با خوردن چند پیک کله م داغ کرد..خیلی قوی بود..اول قصد خوردنش و نداشتم ولی به اصرار شایان تن دادم..به زور نشستم
پشت ماشین و خودم و رسوندم خونه..از نظرهوشیاری که بد نبودم می تونستم تعادلم و حفظ کنم ولی داغ بودم..تنم شده بود کوره ی اتیش و
قصد خاموش شدنم نداشت..
همین که خواستم برم تو اتاقم برق راهرو روشن شد و تا برگشتم لیلا رو تو لباس خواب تمام تور سفید و کوتاه دیدم..حالم خراب بود..اینو
فهمید..برگشتم برم تو اتاق که بازوم و گرفت..گفت: کجا بودی تا این موقع شب؟..دستم و کشیدم .. قبل از اینکه برم تو اتاق سر رام وایساد..بوی
عطرش که تو دماغم پیچید حال به حال شدم..تموم نقاط ِ غ*ر*ی*ز*ی بدنم فعال شده بود و چقدر سخت بود که تو اون سن باهاشون
بجنگم و نخوام که کار دست خودم بدم....با اینکه هم سن و سال مادرم بود ولی هیکل ظریفی داشت..شاید واسه هر مرد دیگه ای ه*و*س
انگیز بود..پسش زدم و بی حال گفتم: برو کنار....
رفتم تو اتاق..اونم پشت سرم اومد..گرمم شده بود..صورتم خیس ِعرق بود..پیرهنم و در اوردم و پرت کردم رو تخت..برگشتم دیدم پشت سرم ِ ..
نگاهه خمارش میخ ِ بالا تنه م بود و نگاهه من با نفرت تو چشماش..سرش داد زدم: برو بیرون.. ولی برخلافش عمل کرد و بهم نزدیک شد..نا
@romangram_com