#آرشام_پارت_484

--چرا تو فکری؟!..
با یه نفس عمیق به پهلو خوابید:حوصله داری امشب یه کم با هم حرف بزنیم؟!..
سرم و تکون دادم و چهار زانو رو تخت نشستم: آره چرا که نه..!..
یه کم تو چشمای هم نگاه کردیم که لباش و با نوک زبونش تر کرد و گفت: یادته بهت گفته بودم شب عروسی امیر و پری یه نامه به دستم
رسید که از طرف ارسلان بود؟!..
سرم و تکون دادم.......
--اون نامه رو شیدا فرستاده بود!..
جفت ابروهام از تعجب خود به خود رفت بالا: چی؟!..
سرش و تکون داد و با اخم کمرنگی گفت: شیدا و ارسلان با هم قصدشون انتقام بود..
-تو اینا رو از کجا می دونی؟!..
--هنوز آرام و باردار بودی که یه روز سروان زنگ زد رو گوشیم و ازم خواست یه سر بیام آگاهی..اونجا معلوم شد شیدا رو دستگیر کردن..اونم به
جرمش اعتراف کرده بود...!..
-پس..چرا این همه مدت پنهونش کردی؟...!..
--ما دیگه با ارسلان و شیدا و کلا هر چی که به گذشته مربوط می شد کاری نداشتیم واسه چی باید بیخود و بی جهت ذهنت و مشغول می
کردم؟..الان دیگه همه چیز تموم شده!..
-با شیدا چکار کردن؟!..
سرش و تکون داد و به پشت دراز کشید: نمی دونم....
بی مقدمه و بدون فکر پرسیدم: دلربا چی؟..!ازش خبر نداری؟!..
دوست داشتم بگه نه..دلربا به من چه؟..
ولی گفت: خبر دارم....
چشمام و بستم و باز کردم..بدون اینکه بپرسم از کجا؟..گفت: اون موقع که دنبال شایان بودم از گوشه و کنار شنیدم برگشته امریکا..ظاهرا
همونجا هم با یه امریکایی ازدواج کرده......
یه نفس راحت کشیدم..آرشام متوجه نشد..نمی دونم چرا ولی از دلربا بیشتر از شیدا کینه داشتم..شاید به خاطر علاقه ش به آرشام............
من من کنان گفتم: یعنی ممکنه که.. یه روز پلیسا سر وقت تو هم......
نگام کرد..ادامه ندادم..و با لحن اطمینان بخشی گفت: ازچی می ترسی؟..!چه اینجا چه هر کجای دنیا که می خواد باشه هیچ قانونی بدون
مدرک و دلیل کسی رو به عنوان مجرم دستگیر نمی کنه..!مگر اینکه کسی شکایت داشته باشه که در اونصورت پای پلیس کشیده میشه
وسط..منم نه دست کسی آتو دارم نه مدرک..هر چی که بود و از بین بردم....
سرم و انداختم پایین..با حاشیه ی دامنم بازی می کردم که صداش آروم و گرفته پیچید تو گوشم: وقتی مریض بودم..وقتی دکترا گفتن راهه
امیدی نیست..وقتی گفتن از بس سیگار کشیدی که شانس زنده موندنت زیر 50درصد ِ ..وقتی تو رو نداشتم..وقتی کنارم نبودی با نگاهت و
صدات بهم بفهمونی که هستم و هنوز دارم نفس می کشم زمان داشتم واسه فکرکردن..واسه رسیدن به اونچه که باید می فهمیدم...!اینکه
گناهکاری مثل من اگه یه روز به دست قانون حکمش صادر نشه به دست خدا حتما میشه..اگه دادگاه و قانون ِ این مردم نتونه واسه گناهانی
که انجام دادم حکم ببره حتما یه قانون دیگه هست که اینکار و بکنه......مکث کرد: نگام کن...!..
سرم و بلند کردم و از پشت پرده ای از اشک زل زدم تو چشماش....لبخند زد..خیلی کمرنگ....
--اونجا بود که فهمیدم دنیا دارمکافاته..اگه اون مدارک و از بین بردم که دست پلیسا بهم نرسه درعوض خدا کاری باهام کرد که بفهمم هر
عملی یه نتیجه ای داره..منم داشتم نتیجه ی کارام و می دیدم..نتیجه ی شکستن دل اون همه ادم بی گناه..!همکاری با کسی که روح شیطان
و داشت..چه ارسلان و چه شایان هیچ کدوم ادمای درستی نبودن..وقتی تو ویلای شایان بودی ازم خواستن وارد گروهی بشم که کارشون قاچاق
اعضای بدن بود..با شایان تموم کرده بودم....اون می گفت رئیستم باید بگی چشم و من می گفتم از اول به عنوان رئیسم روت حساب نکرده
بودم که حالا دور برداری..فقط یه دین بود که ادا شد و بس....
وقتی از کثافتکاریاشون سر در اوردم که تا اون موقع نمی دونستم ارسلان ِ پست فطرت داره با جسم و روح ادمای بی گناه چکار می کنه و
تیکه تیکه اعضای بدنشون رو صادر می کنه اونور اب تازه تونستم بفهمم و ببینم که اطرافم چه خبره..من فقط یه گوشه از کارای کثیف ِشایان
و دیده بودم نه همه ش و....دیگه اونجا واسه تو امن نبود..تو هم قصدت انتقام بود ..فقط واسه اینکه کار دست خودت ندی و بدون اجازه ی من
نری پیش شایان تصمیم گرفتم تو رو بفرستم پیشش تا تو کمترین زمان ممکن بیارمت بیرون، اونم زیر نظر خودم....ولی تو لج کردی..با ارسلان
بیرون رفتی..نمی دونستی اون چه ادم رذلی ِ که جون ادما واسه ش قد یه اَرزَن هم ارزش نداره..!..
چشماش و بست و نفسش و عصبی فوت کرد بیرون..چند لحظه طول کشید تا چشماش و باز کرد..ولی حالا نگاش به دیوار رو به رو بود..به
دیوار اتاقمون.....
سرم و چرخوندم..من و آرشام کنار هم..همون تصویری که اون روز تو اتلیه انداخته بودیم..همون عکسی که ارشام با خودش برده بود حالا
تصویر نقاشی شده ش رو دیوار اتاقمون خودنمایی می کرد..درست رو به روی تخت!..
هنوز آرام به دنیا نیومده بود که یه روز رفت خونه ی بهناز خانم و گفت که می خواد اون تصویر و از رو دیوار پاک کنه..می گفت من که دیگه

@romangram_com