#آرشام_پارت_483
و اما کادوی آرشام..دو تا جعبه ی مخملی گذاشت تو دستم..یکیش آبی بود و یکی دیگه ش که کمی هم بزرگتر بود قرمز..
توی جعبه ی آبی یه پلاک زنجیر ظریف به اسم خود آرام بود....و توی جعبه ی قرمز رنگ یه گردنبند که اینم باز پلاک بود ولی بزرگتر و
خوشگلتر که دور تا دورش نگینای ریز و در عین حال درخشانی کار شده بود..
با دیدن اسم ِ روش تعجب کردم.. برام عجیب بود.... « دلاشام » ؟؟......!!..
اسم و که خوندم همه با تعجب به ارشام نگاه کردن که آروم گفت: توقع این نگاه ها رو داشتم..ولی جوابش خیلی راحته(..دلا) که اول اسم
دلارام ِ و (شام) اخر اسم آرشام....
پری خندید و رو به من گفت: دلی شوهرت تو مخفف کردن اسما استاد ِ ها..اون از اسم بچه تون اینم از اسم ِ رو پلاکت..یعنی خلاقیت به این
میگنا......
و به گردنبند من اشاره کرد و همه خندیدن..
آرشام نگام کرد و با لبخند گفت: طلاساز ِ می گفت نمیشه هر دو تا اسم و روش حک کرد حک هم بشه ناخواناست..منم گفتم اینکارو بکنه..به
نظر خودم که جالب اومد..
با لبخندی که هیچ وقت قصد ِ کمرنگ شدن نداشت، نگاش کردم و سرم و تکون دادم..اگه دور و برمون شلوغ نبود می رفتم تو بغلش و انقدر
می بوسیدمش که هم خودم خسته شم هم اون....
این کارش در عین حال که برام عجیب بود ولی دوسش داشتم....دلاشام....خیلی جالب بود..از دیدنش ذوقی تو دلم نشسته بود که دوست
نداشتم یه لحظه نگاهم و از روش بگیرم....
موقع شام آرام گریه می کرد..مجبور شدم برم تو اتاق..
ارام داشت شیرش و می خورد که آرشام با یه سینی پر از غذا اومد تو....سینی رو گذاشت رو تخت..
با دیدن 2تا بشقاب و2تا قاشق و چنگال لبخند زدم.....
به شوخی گفتم: چرا دوتاست؟.!.این کوچولو که هنوز غذاخور نشده..
نشست کنارم..
--بابای این کوچولو که غذاخور هست..نیست؟!..
خندیدم..
-ولی جلوی مهمونا زشته..تنهاشون گذاشتی؟!..
جدی گفت: غریبه که نیستن..تعارفشون کردم و خودمم اومدم اینجا......
یه برگ از کاهوهای ریز شده توی بشقاب سالاد گذاشتم دهنم و گفتم: خب همونجا کنارشون شامت و هم می خوردی.......
نگاهش به بشقاب غذاش بود که گفت: پایین نمی رفت..!..
با تعجب گفتم: چی؟!..
یه قاشق پلو گذاشت دهنش و گفت :غذا........
خندیدم..آرام سینه م و ول کرد..خوابش برده بود..با احتیاط گذاشتمش تو تختش و برگشتم کنار آرشام ایستادم....
-آرام که خوابید بریم پیش بقیه........
دستم و گرفت و نشوندم رو تخت..
--بگیر بشین شامت و بخور بعد میریم......
-اخه زشته........
اخم کرد و قاشق و داد دستم: زشت اینه که شام نخورده از در این اتاق بری بیرون..صدای قاشق و چنگالاشون و که می شنوی..بهشون بد نمی
گذره تو غذات و بخور.....
با لبخند یه کم خورش فسنجون ریختم رو برنجم و گفتم: یعنی من عاشق این استدلال و منطقتم می دونستی؟!..
سرش و تکون داد و با همون لحن گفت: الان فهمیدم........
کنار هم شاممون و خوردیم و از اتاق رفتیم بیرون....
بنده خداها شامشون و که خورده بودن هیچ..میزو هم جمع کرده بودن..با کلی شرمندگی ازشون معذرت خواهی کردم ولی اونا می خندیدن و
تعارف می کردن..مخصوصا پری که از بس سر به سرم گذاشت دیگه رو پا بند نبودم بس که خندیدم...!..
آخر شب بعد رفتنشون دیگه کاری نبود که انجام بدم........
ارام دومرتبه بیدار شد.. همه ی کاراش و انجام دادم و همین که یه کم شیر خورد خوابش برد..
قربونش برم درست مثل اسمش آروم و ناز بود.......
آرشام لباساش و با یه تیشرت نازک آبی کمرنگ و شلوار راحتی عوض کرده بود!..
خیالم که از جانب آرام راحت شد دستام و از هم باز کردم و از روی خستگی کش و قوسی به خودم دادم و نشستم لب تخت..
آرشام دراز کشیده بود و نگاش به سقف بود!..
-آرشام.....
نگام کرد..به روش لبخند زدم..
@romangram_com