#آرشام_پارت_482
هست.......
پرستار که پی به منظور ارشام برده بود سرش و تکون داد .. پشت چشم نازک کرد و رفت بیرون..
بی بی با لبخند رو به آرشام که هنوز اخماش تو هم بود گفت: پسرم امروز کلی به این بنده خداها توپیدی..پرستارا تا اسمت میاد با ترس و لرز
اجازه ی ورودت و میدن!..
خنده م گرفته بود ولی جلوی خودم و می گرفتم چون جای زخمم درد می گرفت و می سوخت.....
آرشام کلافه گفت: اعصاب واسه ادم نمیذارن بی بی..یه کدومشون جواب درست وحسابی به ادم نمیدن........
بچه خوابش برده بود و دیگه شیر نمی خورد..بی بی خواست از بغلم بگیردش که آرشام نذاشت و زودتر از بی بی دستاش و اورد جلو..
با لبخند نوزاد و گذاشتم تو بغلش و لباسم و بی بی مرتب کرد....محوش شده بودم..محو کسی که مرد زندگیم بود و بچه ای که ثمره ی این
زندگی ِ پر از عشق بود..عشقی که آسون به دست نیومد!..
نگاهه آرشام به صورتش بود..به صورت معصوم و چشمای بسته ی نوزادی که مثل یک شی ء شکستنی و باارزش تو اغوش خودش جای داده
بود..
نگاهش آروم و قرار نداشت..خم شد و صورت نرم و لطیفش و بوسید..انقدر آروم که نتونستم چشم ازش بگیرم....
من و بی بی فقط نگاهمون رو آرشام و حرکاتش بود که ظاهرا سنگینی این نگاه رو حس کرد و برگشت..
با دیدن ما جدی شد و گفت: چیه؟..!بهم نمیاد؟...!..
بی بی خندید و چیزی نگفت ولی من گفتم: اتفاقا خیلی هم بهت میاد..واسه همینم داشتیم نگات می کردیم!..
لبخند زد و همون موقع در باز شد..
پری و امیر همراه مهناز خانم و لیلی جون اومدن تو......
***************************************
4تا 6هفته طول کشید تا کامل جای بخیه ها ترمیم بشه..تو این مدت که دکتر تجویز کرده بود باید استراحت کنم و چیزای سنگین بلند
نکنم و بیشتر از مایعات استفاده کنم بی بی و پری یک دقیقه هم تنهام نذاشتن..
تا عصر پیشم بودن و عصر به بعد هم ارشام کنارم بود..با اینکه خسته بود ولی این خستگی رو به روی جفتمون نمیاورد و تو نگهداری بچه
کمکم می کرد..
نصف شب نمی ذاشت بلند شم ..با اینکه واسه بچه اتاق مجاور و اماده کرده بودیم ولی نی نی لای لایش و اورده بودیم تو اتاق خودمون..
هیچ کدوم سر اسمش به کسی حرفی نزده بودیم..تا اینکه قرار شد یه مهمونی خانوادگی ترتیب بدیم و اونجا اسم نوزاد رو عنوان کنیم..!..
شب مهمونی همه بودن..یه بلوز آستین بلند شیری با یه دامن چین دار بلند همرنگش تنم کرده بودم که تو حاشیه های دامن طرحای جالب و
نقره ای رنگی گلدوزی شده بود و وسط بلوزمم به حالت کج از همون گلدوزی کار شده بود..یه شال حریر شیری با رگه های نقره ای هم سرم
کردم و گره ش رو از زیر موهام رد کردم و به حالت پاپیون کج بستم....
دخترم تو بغل پری بود و با امیر داشتن قربون صدقه ش می رفتن..
فرهاد و بیتا کناری نشسته بودن و داشتن با هم حرف می زدن..ظاهرا بحث سر یکی از عمل های فرهاد بود که بیتا کنجکاو بود در موردش
بدونه....
جمعمون شاد و خونوادگی بود که آرشام رو به همه گفت: خب نوبتی هم که باشه نوبت.... ِ
پری و امیر و فرهاد و بیتا جمله ش و بریدن و گفتن: انتخاب اسم این خانم خوشگله ست؟..!..
آرشام سرش و تکون داد..پری رو به من گفت: بگید بابا دقمون دادید..انقدر که سر اسم این کوچولو کنجکاوی کردما اگه سر سوالای امتحان
ریاضی دبیرستانم دقیق بودم اون سال و رد نمی شدم!..
خندیدیم..
آرشام صداش وصاف کرد و گفت: از اونجایی که دلارام خودش این اسم و پیشنهاد کرد، منم ازش استقبال کردم....دخترمون دو حرف اول اسم
باباش و دو حرف اخر اسم مادرش و داره..پس..........
امیر رو به هردومون گفت: آرام؟..!..
من و آرشام با لبخند سر تکون دادیم....لبخند رو لبای تک تکشون نشست و بی بی گفت: واسه سلامتی نوه ی خوشگلم، آروم ِ دل ِ بی بی یه
صلوات ِ محمدی........
اَللّهمَ صَلِّّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ محمد.......
بی بی_ ایشاالله همیشه در پناهه خدا و زیر سایه ی پر برکت پدر و مادرش سلامت و خوشبخت باشه....اسمشم مثل خودش قشنگه..به رخ ناز و
آرومش میاد بچه م..ماشاالله....
سرم و چرخوندم..آرشام داشت نگام می کرد..به روم لبخند پاشید..پر از عشق ....و من نگاهم و همراه با لبخندی از جنس احساس تقدیمش
کردم..!تو دلم بابت این همه خوشبختی خدا رو شکر کردم..
اون شب همه به آرام چشم روشنی دادن..پری و امیر یه جفت النگو..وای که چه کوچولو وخوشگل بودن..
بی بی پلاک (و ان یکاد) و مهناز جون و بیتا هر کدوم یه دونه سکه ی تمام بهار آزادی..
فرهاد یه جفت گوشواره خریده بود که رو هر کدومش یه نگین سرخ خوشگل و کوچولو داشت..
@romangram_com