#آرشام_پارت_481

3تا جعبه شیرینی گرفتم و یکی دادم پذیرش و یکی هم به خود خانم دکتر و بقیه رو دادم دست یکی از پرستارا تا تو بخش بین بیمارا و
همراهاشون پخش کنه..!..
وقتی رسیدم تازه می خواستن دلارام و بیارن تو بخش..
رو تخت می لرزید..رنگش مهتابی تر از همیشه شده بود و دندوناش و رو هم فشار می داد..از درد ناله می کرد....
با دیدنش توی اون حال و روز نتونستم خودم و کنترل کنم و سر یکی از پرستارا که تو اتاق بود داد زدم: اینجوری میگین حالش خوبه؟..!..
--آقا ازتون خواهش می کنم اینجا دیگه داد و قال راه نندازید..لرز و درد از عوارض بعد از عمل ِ ..مشکلی نیست تا چند دقیقه ی دیگه آروم
میشن..خواهش می کنم برید بیرون بذارید ما به کارمون برسیم!..
ملحفه ای که تو دستاش بود و کشیدم و گفتم: برو یه پتوی دیگه بیار....
مات مونده بود سر جاش..گفت: ولی.......
--ولی و اما و اگر نداریم خانم، برو یه پتو دیگه بیار بنداز روش این کمه......
با تردید نگام کرد و عصبی رو به همکارش گفت: خانم شکوری برو یه پتوی دیگه بیار....
همون موقع یه تخت چرخدار ِ کوچیک که دورش حفاظ داشت توسط یکی از پرستارا اومد تو اتاق....و نگام برای اولین بار رو صورت نوزادی
افتاد که چشماش و بسته بود و صورت کوچولو و سفیدش زیر نور اتاق کمی به قرمزی می زد..
با دیدنش یه حس خاصی بهم دست داد....ولی جرات نداشتم قدم از قدم بردارم و برم سمتش..
پرستار با یه پتوی دیگه اومد تو اتاق و حواسم از رو بچه پرت شد..
قبل از اینکه بندازه رو دلارام از دستش گرفتم و خودم آروم کشیدم روش..لرز تنش کمتر شده بود..خم شدم و جلوی اون همه پرستار
پیشونیش و بوسیدم..سرد بود....لباش تکون خورد و اسمم و صدا زد..زیرگوشش گفتم: همینجام دلارام..تو اروم باش..!..
هیچی نگفت..چشماش بسته بود..
پرستار_ آقای تهرانی بفرمایید بیرون چند لحظه.......
نیم نگاهی بهش انداختم و سرم و تکون دادم....
از اتاق رفتم بیرون..بی بی همه رو خبر کرده بود..
رو به امیر گفتم: تو چرا شرکت و ول کردی؟!..
امیر_ تا پری بهم زنگ زد خودم و رسوندم!..
پری اومد جلو وگفت: حالش چطوره؟..پرستارا نذاشتن همه مون بریم تو....
-خوبه..تازه می خواستم برم بچه رو ببینم که گفتن برو بیرون!..
امیر خندید: برادر ِ من با این قد و هیکلت رفتی تو اتاق اونم تو بخش زنان خب معلومه بیرونت می کنن .. درضمن اونام دارن کارشون و انجام
میدن! شاید ایـ..
پوزخند زدم: تو یکی دیگه دَم از وظیفه شناسی ِ اینا نزن که به اندازه ی کافی امروز شنیدم!..
بی بی _من میرم پیشش..یه نفرو میذارن تو بمونه..!..
-چطور؟..!منم که یه نفر بودم......
خندید: مادر تو مردی نمیشه که، درست نیست..
-ولی شوهرشم.....
امیر بازوم و گرفت: آرشام کوتاه بیا....رو به بی بی گفت: شما برو پیشش بی بی......
********************************
«دلارام»
جای بخیه هام درد می کرد..از همه بدتر کمرم بود.....
پرستار هر کار می کرد بچه سینه م و نمی گرفت.. بی بی کمک کرد و با کمک اون بچه نرم سر ِ سینه م و گرفت و با اون لبای کوچولو و
سرخش آروم میک می زد و شیر می خورد....
خدایا چه حس خوبی....
یه حس فوق العاده ست..یه حس خاص....حسی که باعث شد دردم و فراموش کنم و نگاهم و به صورت نوزادی بدوزم که مادرش من بودم..تو
اغوشم بود و با ملچ و ملوچی که راه انداخته بود قند تو دلم آب می شد....احساس مادر شدن..مادر شدن ِ حقیقی..یه جور حس هیجان..برام
تازگی داشت!..
آرشام اومد تو..با دیدن من تو اون حالت جلوی در مکث کرد....لبخند زد..اومد طرفم و بدون اینکه نگاهش و از تو چشمام بگیره خم شد و اول
گونه ی من و بعد هم گونه ی بچه رو بوسید....
و با یه لحن بامزه گفت: چه سر وصدایی راه انداخته..!..
خندیدم..جای بخیه هام درد گرفت و اخمام جمع شد....
آرشام خواست چیزی بگه که پرستار تو درگاه ایستاد و گفت: همراهاتون می خوان بیان داخل....
آرشام تند برگشت سمتش و گفت: لازم نکرده.......!پرستار تو درگاه خشکش زد که آرشام به من اشاره کرد و گفت:قاطی ِ اون همراها مَردَم

@romangram_com