#آرشام_پارت_480
با اخم گفت: چه خبرته آقا بیمارستان و گذاشتی رو سرت؟..کارایی که گفتم و انجام دادید؟....
به اتاق اشاره کردم: دادم دکترتون برد تو....یکیتون یه جواب درست وحسابی نمیده..زنم حالش چطوره؟!..
سکوت کرد....همون موقع خانم دکتر از اتاق اومد بیرون و گفت: چه خبره؟..چرا داد می زنی اقای محترم؟..!مگـ........
توپیدم: حوصله ی شنیدن حرف اضافه رو ندارم خانم فقط بگو زن من حالش چطوره؟....
بهش برخورد و اخماش و کشید تو هم..ولی صدای من انقدری بلند و جدی بود تا همونی رو بگه که به خاطرش رو اعصابم کنترلی نداشته
باشم..
آروم گفت: شما صداتون و بیارید پایین تا من جوابتون و بدم..خانمتون حالش خوبه ولی بچه تو وضعیت نرمالی نیست..جز عمل سزارین راهه
دیگه ای نداریم..
تو شوک بودم..
-یعنی چی؟..!یعنی چی که بچه حالش خوب نیست؟..!زنم چی؟..دلارام که.........
--گفتم که حال خانمتون خوبه گر چه اگه عجله نکنید ممکنه جون ایشونم به خطر بیافته..من زایمانش و طبیعی پیش بینی کرده بودم ولی
قبلا هم به خودش گفته بودم ممکنه وادار بشیم سزارینشون کنیم 2ماه اخر بارداریش وقتی مجددا سونو انجام شد اینو بهش گفتم....حالا هم
راه دیگه ای نداریم........
-خیلی خب..هر کار که می دونید لازمه انجام بدید....هیچی ازتون نمی خوام فقط جون زنم و نجات بدید....وگرنه........
عصبی گفت: آقای محترم ما به وظیفه مون عمل می کنیم..اینجا جای تهدید و این حرفا نیست..!مجبورم نکنید به حراست خبر بدم که
شـ..........
یه قدم رفتم جلو که اونم یه قدم رفت عقب و کنار پرستار ایستاد..انگشتم و جلوی صورتش تکون دادم و جدی و محکم گفتم: شما پای هر چی
که می خوای بذار..فقط یه تار مو از سر زنم کم بشه این بیمارستان و با تموم دم و دستگاه و پرسنلش رو سر تک تکتون خراب می
کنم.....پوزخند زدم: اون موقع می خوام ببینم کی از وظیفه و این چرت و پرتا حرف می زنه؟..!..
به اتاق اشاره کردم و بلند گفتم: حالا برو تو و کارت و انجام بده....مات و مبهوت وایساده بود منو نگاه می کرد که بلندتر گفتم: دِ یالا برو
تو..........
ترس و تو نگاهه جفتشون دیدم ..با تک سرفه ای خودش و جمع و جور کرد و بدون اینکه چیزی بگه سریع رفت تو اتاق....
بی بی اومد کنارم و گفت: پسرم آرامشت و حفظ کن به فکر قلبتم باش مادر تازه چند ماهه عمل کردی....این بنده های خدا هم دارن وظیفه
شون و انجام میدن چکارشون داری؟..!..
به دیوار راهرو تکیه دادم .. گرفته و عصبی گفتم: چی داری میگی بی بی؟ مگه نمی بینی حال و روزمو؟....مکث کردم: امروز ازم دلخور بود..منم
تو همون حالت ولش کردم رفتم شرکت....نگرانشم..شاید به خاطر من.........
سکوت کردم..بی بی نشست رو صندلی و گفت: فکرت و مشغول نکن پسرم..این جر و بحثا بین همه ی زن و شوهرا هست..ماهایی که سن
وسالی ازمون گذشته میگیم نمک زندگی ِ..جوونای امروزی هم یه کم ناز دارن..باید نازشون و خرید..دلارام خیلی دوستت داره می شناسمش
می دونم چیزی تو دلش نیست.........
نفسم و با آه عمیقی بیرون دادم و چیزی نگفتم..فقط سلامتیش برام مهم بود..
بعد از پر کردن فرم رضایتنامه و تشکیل پرونده دلارام و بردن اتاق عمل..می گفتن بچه تو حالتی نیست که طبیعی به دنیا بیاد....
هر دقیقه از فشار فکر و خیال بیشترعصبی می شدم..به هیچ کس خبر ندادم..
تا وقتی یه خبر خوش از این اتاق لعنتی نشنوم حاضر نیستم دل از این راهرو و سکوته سردش بکنم!..
تا اینکه پرستار لبخند به لب اومد بیرون..
--تبریک میگم..هم حال خانمتون خوبه هم دختر کوچولوی نازو خوشگلتون..!..
نتونستم لبخندم و پنهون کنم..نتونستم چشمام و ببندم و اونا شاهد خوشحالیم نباشن..نتونستم.......
دستم و بردم تو جیبم و به عنوان مژده گونی 5تا تراول صدی بهش دادم.....
با لبخند گفت: ما هنوز بچه رو نشونتون ندادیم اقای تهرانی.....
--همین که خبر سلامتیشون و دادید کافی ِ ..کی می تونم ببینمشون؟!..
--عجله نکنید خانمتون بهوش بیاد منتقل میشن بخش..کوچولوتونم همون موقع پرستار میاره تو اتاق پیش مادرش.......
-الان نمی تونم ببینمش؟!..
--شما که تا الان صبر کردید این چند دقیقه رو هم تحمل کنید........با اجازه!..
از کنارم رد شد....بی بی با خوشحالی دستش و بلند کرد و گفت: خدایا هزارمرتبه بزرگیت و شکر....
و رو به من گفت: پسرم چشمت روشن..دختر برکت خونه ی پدر و مادر ِ .. نور امید ِ دل پدر و مادر ِ ..خدا خیلی دوستت داشته که خونه ت و
پر نعمت کرده مادر....چشم و دلت روشن.......
لبخند زدم و گفتم: من میرم شیرینی بگیرم بیام شما همینجا باش.......
--باشه مادر برو خدا به همرات..فقط پسرم داری میری یه قدر پول صدقه بده.....
سرم و تکون دادم و دویدم سمت راهرو..
@romangram_com